تبليغاتX
یا مهدی ادرکنی
 

 

سلام آقا

شهادت جد بزرگوارتون امام باقر (ع) را تسلیت می گویم.

سیمای امام باقر:

امام محمد باقر(ع) پنجمين امام شيعه در روز اول رجب مصادف با روز جمعه در سال 57 هجري ديده به جهان گشود، پدر گرامي ايشان امام سجاد (ع) و مادر بزرگوارش فاطمه دختر امام حسن بود. به اين جهت ايشان را علوين و هاشمين (علوي و هاشمي از دو سو) خوانده اند. نام مبارك ايشان محمد و كنيه اش "ابوجعفر" است و داراي 4 لقب مشهور مي باشند. مشهورترين لقب ايشان "باقر" است كه پيشتر رسول خدا در حديث جابر بر ايشان نهاده اند. 3 ساله بود كه واقعه عاشورا اتفاق افتاد و 38 سال در كنار امامت پدر عزيزش امام سجاد(ع) بود و با شهادت ايشان در سال 95 هجري دوران امامت ايشان آغاز شد . اين دوران به گواهي امام صادق (ع) نوزده سال و دو ماه ادامه يافت و با حكمراني پنج تن از خلفاي اموي هم زمان بود . از حضرت باقر(ع) برخورد سياسي عمومي با خلفاي هم عصرشان گزارش نشده اما هر گاه فرصت را مناسب مي ديد حكومت غاصبانه آنان را نفي مي كرد . هشام ابتدا مدتي امام را زنداني كرد اما به دليل تمايل زندانيان بر امام و ترس حكومت از شكل گيري قيام ناگزير به آزاد كردن حضرت و برگرداندن ايشان به مدينه شد . در آن وضعيت سياسي مهم ترين سلاح امام در آن زمان قلم و دوات و تعليم و تربيت شاگردان الهي و پرورش فقيهان و دانشمنداني بود كه بتوانند مبيّن و مبلّغ آراي اهل بيت عليهم السلام در جامعه اسلامي باشند . همچنين آن حضرت به مناظره با مخالفان و سران اديان و مذاهب گوناگون پرداخت كه به اثبات اسلام و امامت ايشان و رويارويي با حکومت منتج شد و پايه گذار "نهضت علمي جعفري امام صادق"(ع) گشت. سرانجام آن امام مظلوم در اثر دسيسه "هشام بن عبدالملك" مسوم شد و به روز هفتم ذي الحجه از سال 114 هجري در سن 57 سالگي چشم از جهان فرو بست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 6:7  توسط محمد رضا غفوری  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 جنگ جهانى سوّم، ارمغان تمدّن صنعتى

از روايات اسلامى و پيشگويى هاى پيشوايان استفاده مى شود كه: پيش از ظهور حضرت ولى عصر(عليه السلام)، فتنه ها، شورشها و انقلابهاى نظامى اتّفاق مى افتد و طى جنگى جهانى، يك سوّم جمعيّت روى زمين به هلاكت مى رسد، و به دنبال آن بيمارى طاعون شايع مى شود، و يك سوّم ديگرش را نيز نابود مى كند.

براى روشن شدن مطلب به چند روايت كه در اين زمينه مى آوريم، توجّه فرماييد.

1 ـ در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) روايت شده كه فرمود:

«لا يَخْرُجُ الْمَهْدِيّ حتّى يُقْتَلَ ثُلْثٌ، وَ يَمُوتَ ثُلْثٌ، وَ يَبْقى ثُلْثٌ».

عقد الدرر، ص 63

«مهدى(عليه السلام) قيام نخواهد كرد تا اين كه يك سوّم مردم كشته شوند، و يك سوّم بميرند، و يك سوّم باقى بمانند».

2 ـ در حديث ديگرى از آن بزرگوار نقل شده كه فرمود:

«بَيْنَ يَدَىِ الْقائِم(عليه السلام) مَوْتٌ أحْمَرُ وَ مَوْتٌ أبَيَضُ . . . فَأمّا الْمَوْتُ الاْحْمَرِ فَبالْسَّيفُ، وَ أمّا الْمَوْتُ الأبْيَضُ فَالْطّاعُونُ».

غيبت نعمانى ص 277، ح 61 ; غيبت شيخ طوسى، 267 ; عقد الدرر، ص 65 ; بحار الانوار، ج 52، ص 211، حديث 59

«پيشاپيش ظهور حضرت قائم(عليه السلام) دو نوع مرگ خواهد بود: مرگ سرخ (كشته شدن) و مرگ سفيد (مردن) . . . مرگ سرخ به وسيله شمشير و مرگ سفيد با طاعون محقق مى شود».

3 ـ در حديثى كه ابو بصير و محمّد بن مسلم از حضرت صادق(عليه السلام) نقل كرده اند، چنين آمده است:

«لا يَكُوْنُ هذَا الأمْرُ حتّى يَذْهَبَ ثُلْثا النّاسِ. فَقِيلَ لَهُ: فإذا ذَهَبَ ثُلثا النّاسِ فَما يَبْقى؟ فَقالَ(عليه السلام): أما تَرْضَونَ أنْ تَكُونوا الثُّلُثَ الْباقِي؟».

بحار الانوار، ج 52، ص 207، ح 44

«اين امر ـ ظهور ـ صورت نخواهد گرفت تا اين كه دو سوّم مردم از ميان بروند.

عرضه شد: اگر دو سوّم مردم از ميان بروند، چه كسى باقى مى ماند؟

فرمود: آيا خوشحال نيستيد كه شما يك سوّم باقى مانده باشيد؟».

4 ـ در حديثى كه بزنطى از هشتمين پيشواى معصوم شيعه، حضرت على بن موسى الرضا(عليهما السلام) نقل نموده، چنين آمده است:

«قُدّامَ هذا الأمْرِ قَتْلٌ بَيوُحٌ. قلْتُ: وَما الْبَيُوحُ؟ قالَ: دائمٌ لا يَفْتُرُ».

بحار الانوار، ج 52، ص 182، ح 6 ; بشارة الاسلام، ص 162، باب 9، في علامات الظهور عن علي بن موسى(عليه السلام)

«پيشاپيش اين امر ـ ظهور ـ كشتار بسيار داغى هست.

عرض كردم: «بيوح» به چه معناست؟

فرمود: كشتار مداومى كه سرد نشود و سستى نپذيرد و از شدّت و حِدّت آن كاسته نشود».

5 ـ در ضمن حديثى كه به خط امام حسن عسكرى(عليه السلام) در پشت جلد كتابى يافت شده، و بزرگان شيعه آن را نقل كرده اند، چنين آمده است:

«شِيعَتُنا الْفِئةُ النّاجِيَةُ والفِرقَةُ الزّاكِيَةُ، صارُوا لَنا رِدْءاً وصوناً، وَعَلَى الظَّلَمَةِ إلْباً وَعَوْناً، سَيُفَجَّرُ لَهُمْ يَنابِيعُ الْحَيَوانِ بَعْدَ لَظى النيرانِ».

بحار الانوار، ج 75، ص 378; بشارة الاسلام، ص 168 و نوائب الدهور، ج 3، ص 336

«شيعيان ما گروه رستگاران و طايفه پاكيزگان هستند. آن ها بازو و پشتيبان ما هستند و در برابر ستمگران يار و ياور ما مى باشند. پس از شعله ور شدن آتش ]فتنه ها و جنگ ها[ چشمه هاى زندگى حقيقى برايشان روان خواهد شد».

6 ـ در حديثى كه حضرت ولى عصر(عليه السلام) در باره برخى از نشانه هاى ظهور به يكى از تشرّف يافتگان محضر اقدسش فرموده، چنين آمده است:

«عَلامَةُ ظُهُورِ أمْرِي كثْرَةُ الْهَرْجِ وَالْمَرْجِ وَالْفِتَنِ».

بحار الانوار، ج 51، ص 320; بشارة الاسلام، ص 169

«نشانه ظهور من، كثرت هرج و مرج و فتنه و آشوب است».

رواياتى كه در باره نشانه هاى ظهور و فتنه و آشوبهاى آخرالزمان از پيشوايان معصوم(عليهم السلام)رسيده، فراوان است و ما به همين مقدار بسنده مى كنيم.

در اينجا مى خواهيم مطلبى را به موضوع مورد بحث اضافه كنيم و آن اين كه: ممكن است برخى تصوّر كنند كه آنچه درباره حوادث آخرالزمان و جنگ هاى آن دوران روايت شده، كمى مبالغه آميز است; ولى قطعاً چنين نيست. زيرا حوادث مربوط به آخر الزمان در كتب مقدّسه آسمانى نيز از زبان پيامبران عظيم الشأن پيشين بازگو شده، و نشان مى دهد كه جنگ آينده براى جهان يك امر غير قابل اجتنابى است كه دير يا زود شعله آن فروزان مى شود، و حوادث فراوانى كه امروز در سراسر جهان جارى است جز با ظهور آن يكتا منجى جهان، پايان نمى پذيرد.

اينك فرازهايى از كتب مقدّسه تورات و انجيل كه در اين باره آمده است، نقل مى نماييم:

در تورات مى خوانيم:

«و خداوند مى گويد: در تمامى زمين دو حصّه منقطع شده، خواهند مرد، و حصّه سوّم در آن باقى خواهد ماند. و حصّه سوّم را از ميان آتش خواهم گذرانيد و ايشان را مثل قال گذاشتن نقره قال خواهم گذاشت و مثل مصفّى ساختن طلا ايشان را مصفّى خواهم نمود. و اسم مرا خواهند خواند و من ايشان را اجابت نموده، خواهم گفت كه، ايشان قوم من هستند و ايشان خواهند گفت كه، يهوه خداى ما مى باشد».

تورات، كتاب زكرياى نبى، باب 13، بندهاى 8 و 9

در انجيل مى خوانيم:

«و در آفتاب و ماه و ستارگان، علامات خواهد بود و بر زمين، تنگى و حيرت از براى اُمّتها روى خواهد نمود به سبب شوريدن دريا و امواجش، و دلهاى مردم ضعف خواهد كرد از خوف و انتظار آن وقايعى كه بر ربع مسكون ظاهر مى شود».

انجيل لوقا، باب 21، بندهاى 25 و 26

آرى خوانندگان گرامى! از مجموع روايات و پيشگويى هاى پيشوايان استفاده مى شود كه: مسأله جنگ و خونريزى و درگيريها و نابسامانيها و كشمكشهاى امروز جهان همچنان ادامه خواهد داشت تا زمانى كه به جنگ جهانى سوّم و ظهور يگانه منجى عالم منتهى گردد، و خورشيد تابناك امامت از افق مكه معظّمه طلوع نمايد، و همه ستمكاران و متجاوزان را طعمه شمشير سازد، و انتقام خون مظلومان را از ستمگران تاريخ بستاند، و هر حقى را به صاحب حق برساند، و به تمام بدبختيها، خاتمه دهد. ان شاء اللّه

ضرورت تشكيل حكومت جهانى

با توجّه به اوضاع و احوال كنونى جهان، جاى شك نيست كه دنيا به سوى سقوط، و بشر به سوى زوال و نابودى پيش مى رود. با ادامه اين وضع، هر لحظه بيم آن مى رود كه آتش افروزان و جنگ طلبان حرفه اى آتش جنگ جهانى سوّم را روشن نموده، و جهان و بشر را به تلّى از خاك و خاكستر تبديل نمايند.

از سوى ديگر، درهاى اميد براى نجات از وضع كنونى بسته شده است و سازمان هايى كه بدين منظور، تأسيس شده اند، كارآيى لازم را ندارند وآلت دست دولت هاى بزرگ شده اند. پس چه بايد كرد؟ با بازيهاى خطرناك سياسى ابر قدرتها در جهان كنونى، سرانجام جامعه بشرى چه خواهد شد؟ آيا وضع به همين منوال پيش خواهد رفت و به نابودى بشر خواهد انجاميد؟ اگر جنگ جهانى سوم پديد آيد چه بلايى بر سر مردم جهان خواهد آمد؟

اينجاست كه هر فرد عاقلى كه نگران سرنوشت بشر است مى گويد: براى رفع نابسامانيها و جلوگيرى از جنگهاى خانمانسوز و رهايى يافتن از كشمكشهاى موجود جهان، لازم است يك حكومت واحد جهانى بر اساس عدالت و آزادى، تشكيل شود.

اينجاست كه روان كاوان و روانشناسان، تنها راه درمان اين دردها را در بازگشت به معنويت جستجو مى كنند تا با كمك اديان و مذاهب، كابوس وحشتناك يأس و نااميدى را از اُفق زندگى انسانها به دور انداخته، و فروغ اميد و آرزو را به ديدگان نگران مردم جهان بازگردانند.

آيين زندگى، فصل پنجم، ص 50، ديل كارنگى، چگونه تشويش و نگرانى را از خود دور كنيم؟

آرى! مردمان طبق فطرت ذاتى خود، در همه جا و همه وقت، در اثر فشارهايى كه ستمگران در حق آنها روا مى دارند، از خواب گران بيدار مى شوند و تشنه عدالت و  آزادى مى گردند و دربه در، به دنبال نجات دهنده اى كه آنها را از وضع موجود نجات دهد و آزادى را برايشان به ارمغان بياورد، مى گردند.

اين همان چيزى است كه پيامبران، صلح جويان، آزاد انديشان و خير خواهان جهان در طول تاريخ بشر پيوسته به دنبال آن بوده اند، و با كمال تأسّف تاكنون اين اُميد و آرزو آن گونه كه خواست آنان بوده برآورده نشده و محقّق نگشته است، و اُميد است در آينده نه چندان دور، توسّط يگانه منجى عالم، وجود مقدّس مهدى موعود(عليه السلام) تحقّق يابد. ان شاء اللّه.

اعتراف دانشمندان به لزوم حكومت جهانى

عقيده به آينده روشن و تشكيل حكومت واحد جهانى، راه خدا و راه معنويّت و مطابق با فطرت و طبيعت است. به همين جهت، فلاسفه و انديشمندان بزرگ جهان ـ مادّى و الهى ـ در اين عقيده با هم شريكند، و در انتظار روزى به سر مى برند كه حكومت واحد جهانى بر اساس معيارهاى الهى و انسانى تأسيس گردد و جهان نوينى پديد آيد و بشر در زير يك پرچم و تحت فرمان يك فرمانده قرار گيرد و از همه دردها و رنجها رهايى يابد.

«انديشمندان بزرگ براى از بين بردن جنگها و خصومتها و بر طرف ساختن بحرانهاى منطقه اى و بالاخره براى جلوگيرى از جنگها و كشمكشهايى كه سرانجام به جنگ جهانى سوّم خواهد انجاميد، تنها راهى كه پيدا كرده اند اين است كه: بايد فكر پوسيده «نژاد برتر» را از مغزها بيرون ريخت، و «جهان وطنى» را جايگزين تبليغات ناسيوناليستى قرار داده، مرزهاى جغرافيايى را در هم ريخته، شالوده حكومت واحد جهانى را (بر اساس عدالت و آزادى) استوار ساخت».

 

بعضی از دوستانم اشاره دارند(شهریار) که مطالب انتخابی مطابق با بحث های روز نمی باشد

در جواب این عده باید بگم اگه امام زمان بحث روز نیست پس 13 آبان و 26آذر بحث روزه

که آدم های (الدنگ )می آن بیرون  خودشون هم نمی دونم واسه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

سعی کنید آدم باشید یا حوا ( در ضمن سیاسی شوخی هم هستم البته طرفدار   دکتر احمدی نژاد)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:43  توسط محمد رضا غفوری  | 
پرسش

شیطان چگونه به دست امام  زمان کشته می شود؟

پاسخ

   اين سؤال را از سه جهت مى‏توان بررسى كرد:الف) چگونگى كشته شدن شيطان: اگر منظور سؤال كننده اين باشد كه شيطان به چه شكلى كشته مى‏شود؛ در پاسخ مى‏توان گفت: مرحوم مجلسى(ره) به نقل از كتاب انوارالمضيئة چنين مى‏گويد: زمانى كه حضرت قائم‏عليه السلام قيام كند و در مسجد كوفه مستقر شود؛ شيطان در حالى كه به زانو در آمده، مى‏گويد: واى بر من از اين روز! سپس حضرت پيشانى او را گرفته و گردنش را مى‏زند.(1)ب) امكان كشته شدن شيطان: اگر منظور از سؤال اين است كه آيا امكان دارد شيطان كشته شود؛ در مقام جواب مى‏گوييم: چنانكه در قرآن به صراحت بيان شده، شيطان از جنس جنّ است.(2) جنيان نيز مانند انسان ولادت و مرگ دارند. از اين رو كشته شدن شيطان غير ممكن نيست.ج) اشكال كشته شدن شيطان: ممكن است تصور شود، چون دنيا محل امتحان انسان است و شيطان در اين امتحانات نقش مهمى دارد و با وسوسه‏هايش انسان را به سوى بدى‏ها تحريك مى‏كند؛ از اين رو با مرگ شيطان ديگر امتحان كردن معنى ندارد؛ چرا كه انسانها به دليل اينكه انگيزه‏اى و دعوت كننده‏اى به كارهاى ناشايست ندارند، فقط كارهاى نيك انجام مى‏دهد.ولى بايد توجه داشت، هر چند شيطان با اغواگرى‏هايش انسانها را در دام مى‏انداخت و باعث مى‏شد كه آدميان راه تباهى را انتخاب كنند؛ امّا غير از وسوسه‏هاى شيطان، كه عامل خارجى است، در درون انسان نيز نفس اماره وجود دارد،(3) كه آدمى را به سوى گناه و نافرمانى سوق مى‏دهد؛ بنابراين همچنان امكان امتحان فراهم است.از سوى ديگر، هر چند دوران ظهور دوران درخشان عالم انسانيت است و شرك و كفر از روى كره زمين رخت بر مى‏بندد و مردم به راحتى مى‏توانند حركت كمالى خويش را شروع كنند؛ ولى بايد توجه داشت كه مردمِ آن زمان نيز امتحان مى‏شوند؛ چرا كه اينان نيز داخل در جرگه انسانهاى داراى انتخاب و اختيارند؛ البته شكل و چگونگى امتحان فرق مى‏كند.به عنوان مثال، اگر به دانش‏آموز دوره راهنمايى گفته شود: در بعضى جلسات امتحان، كتابهايى نيز در اختيار افراد قرار مى‏گيرد، تعجب مى‏كند و نمى‏تواند چنين امرى را باور كند يا آن را ديگر امتحان نمى‏شمارد. ولى اين مسئله براى يك دانشجو قابل درك و فهم است. بنابراين مى‏توان دو گونه امتحان در نظر گرفت، كه هر كدام دقت، ظرافت و سختى مناسب با زمان و موقعيت خاص خود را دارد.در روايات باب ظهور و ايام پس از آن، مى‏خوانيم هر كس هر مقدار احتياج دارد، از جيب برادر دينى‏اش بر مى‏دارد؛ از گرفتن سود نهى مى‏شود؛ كمك به برادران دينى اهميّت فراوانى پيدا مى‏كند و  . طبيعى است كه چگونگى عمل به اين احكام، خود امتحان بزرگى است؛ اينكه افراد در برابر اين دستورات چگونه از خود واكنش نشان مى‏دهند.از اين رو با وجود نفس اماره و شيوه متفاوت امتحان، با مرگ شيطان، راه براى امتحان انسانها بسته نمى‏شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 15:18  توسط محمد رضا غفوری  | 

سلام آقا

امروز تولدمه(۱۸ ذیقعده)

نمی خوای بهمون کادو بدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ظهور کن!!!!!!!!!!!!

عشق درونم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:28  توسط محمد رضا غفوری  | 

سلام آقا....

امروز که توی تاکسی نشسته بودم

از مدرسه داشتم می اومدم خونه

راننده ی ماشین یه مقدار پیر بود

حوصله نداشت.

می گفت:خیال می کنه سیبیل داره میتونه هر کاری بکنه.

یه آقای میان سال بود برگشت گفت: ای آقا تو این دوره زمونه فقط ریش کار سازه

با لحن تمسخر آمیزی گفت: باید منتظر بمونیم تاآقا بیاد.خدا گفته می آد باید بیاد.

یه خانم میان سال بد حجاب بود گفت:ای آقا دلتون خوشه ها.کو ؟ کجا؟شما برید سرتون و

بکنید تو چاه جمکران با آقاتون حرف بزنید.

آره آقا راست می گن آخر الزمان بیشتر مردم شما رو فراموش می کنن

در پایان مفهوم حدیثی رو یاد آوری می کنم :

در آخرالزمان شناسایی حق از باطل سخت است در آن زمان به زمین بچسبید

 تا حق از باطل را شناسایی کنید.

آقا بیا و به این حرف ها خاتمه بده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:42  توسط محمد رضا غفوری  | 
سلام آقا

عیده   

تولدجدتون زیبای آل محمد .امام رضاست

ازتون می خوام دعا کنید توی این روز عزیز ظهور کنید

ماهم امیدواریم

بااین حال

ولادت امام رضا رو به همه ی همه

حتی آن هایی که قلبشون سیاهه

تبریک می گم

چون می گویند امام همه رو می پذیره

حتی گناهکارا

 

امروز همون روزه بیاین برای یه بار هم که شده

از خدا بخوایم ببخشمون

تا دعامون ومستجاب کنه

تا همه با هم بگیم

آقا بیا...........

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:45  توسط محمد رضا غفوری  | 

به نام خدا

پس به امید اینکه صدایمان را می شنوی به تو عاشقانه سلام می کنیم ومی دانیم چنین سلامی را بدون پاسخ نمی گذاری وما تشنه ی آن پاسخیم

آقای من مولای من ای مسافر بیابان های تنهایی ای مضطر فاطمه (س) واسیر آل محمد علیه السلام  پدر مهربان اهل عالم   

غربتت دوازده  قرن است ریشه دوانیده غربتی که اشک آسمان وزمین را جاری ساخته غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند

از که بگویم از آنانی که خاطر تو را آزرده اند ؟از آن ها که دست  پدرا نه ومهربانت را خون ریزمعرفی می کنند ؟ از آن ها که چنان شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت رااز ظهورت می ترسانند؟

می خواهیم به سوی تو برگردیم یقین داریم برگذشته پر از غفلتمان چشم می پوشی می دانیم توبه یمان  را قبول می کنی و با آغوش باز مارا می پذیری می دانیم که در سال های غفلت  هم برایمان دعا می کردی ما  از تو گریزان بودیم  اما تو همچون پدری مهربان دورادور ما را زیر نظر داشتی       ...  العفو       ....العفو

تو صبورانه و مظلومانه رنج ها  ی دوران غیبت را  تحمل  می کنی  غریبانه چشم انتظار صدور فرمان الهی تا به اذن خدا از کنار  کعبه ظهور کنی و جهان را پس از آن که از ظلم وظلمت  آکنده سازی  وپر از عدل  و  نورانیت نمایی .

به امید آنکه خداوند باقی مانده غیبت آن عزیز را به آبروی حضرت سید الشهداء(ع) بر ما ببخشد و همگی با عافیت دوران ظهور آن حضرت را درک کنیم و از بهترین یاری دهندگان آن حضرت باشیم 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:18  توسط محمد رضا غفوری  | 
پرسش

ایا می توان امام زمان رادر دوران غیبت مشاهده کرد؟ چرا حدیث مستندی از ائمه نداریم که دال بر این مطلب باشد؟ در این رابطه در توقیع شیخ مفید چه آمده است؟

پاسخ

در پاسخ بايد گفت: بله، مى‏توان در زمان غيبت، آن حضرت را ديد. در اين زمينه بايد به دو نكته اشاره شود:الف) بر اساس عقيده شيعه، كه از قرآن و روايات گرفته شده، هميشه بايد امام و حجت خدا، با بدن عنصرى و مادى، بر روى كره خاكى موجود باشد.(1) با چنين فرضى، ديدن امام‏عليه السلام امرى طبيعى خواهد بود.ب) رواياتى داريم كه حضرت در بين مردم تردد مى‏كند، در بازارشان راه مى‏رود و بر بساط آنها گام مى‏نهد.(2)بر اين اساس مشاهده آن حضرت امرى غير عادى نخواهد بود. بله، چون حضرت ناگزير به غيبت بودند، بايد از انظار مردم مخفى مى‏شدند. اين خفا مى‏تواند به دو گونه باشد:1خفاى شخصيت؛ يعنى حضرت ديده مى‏شوند، ولى شناخته نمى‏شوند. طبق اين بيان، رؤيت امرى طبيعى است كه اتفاق افتاده و مى‏افتد؛ ولى بيننده حضرت را نمى‏شناسد. از اين رو برخى از بزرگان فرموده‏اند: در برخورد با افراد ادب و احترام را رعايت نماييد؛ چرا كه شايد اين فردى كه با او برخورد كرده‏ايد و او را نمى‏شناسيد، حضرت مهدى‏عليه السلام باشد.2خفاى شخص؛ يعنى وجود مقدس حضرت ديده نمى‏شود و بدن شريف ايشان نيز از ديدگان پنهان است. طبق اين عقيده نيز ديدن حضرت امرى ناممكن نيست؛ زيرا چه بسا بر اساس مصالحى، كسانى موفق به ديدن حضرت مشرّف بشوند، ولى ايشان را نشناسند يا حتى در موارد نادرى آن بزرگوار را بشناسند. بخصوص در زمينه حج روايت داريم كه حضرت در موسم حج حاضر مى‏شوند و مردم ايشان را مى‏بينند، ولى نمى‏شناسند.(3)بنابراين امام زمان‏عليه السلام را مى‏توان ديد. اين سخنى است كه بسيارى از علماى متقدّم، متأخّر و معاصر آن را پذيرفته‏اند. خاطراتى كه توسط بزرگان گذشته (كه وثاقت و ديانت آنان ثابت است) نقل شده نيز مؤيد اين مطلب است.در دوران غيبت، ديدار و ملاقات از حالت طبيعى و عادى خارج مى‏شود. گاهى ديدار همراه با عدم شناخت حضرت است و گاهى براى عده‏اى خاص و بر اساس مصالح، همراه با شناخت.اما در رابطه با توقيع: اول اينكه اين توقيع براى آخرين سفير خاص، جناب على بن محمد سمرى صادر شده است، نه براى شيخ مفيد.(4)ديگر اينكه: با توجه به رواياتى كه در رابطه با رؤيت وجود دارد؛ بايد اين دو دسته روايات را با هم سنجيد و پيام صحيح روايات را دريافت. در مقام مقايسه و جمع روايات مى‏توان چنين گفت:توقيع در مقام بيان نفى نيابت و سفارت خاص كسى است كه از جانب حضرت مى‏باشد؛ زيرا در متن توقيع از لفظ مشاهده استفاده شده و اين لفظ براى رؤيت همراه با شناخت به كار مى‏رود؛ علاوه بر اينكه اين توقيع در آخرين روزهاى عمر نايب چهارم صادر شده است و پس از ايشان ديگر كسى به عنوان نايب خاص از طرف حضرت معرفى نشد.با توجه به اين دو نكته مى‏توان دريافت كه حضرت در اين توقيع شريف مى‏فرمايد: اگر كسى ادعا كند كه من با امام زمان‏عليه السلام رابطه دارم، ايشان را مشاهده مى‏كنم و از طرف ايشان داراى پيام براى شما هستم، دروغگوست. آنچه اين برداشت را تأييد مى‏كند، دو نكته است:1در ادامه توقيع حضرت به دو كلمه تكيه مى‏كند: كذاب و مفتر (دروغگو و افترا زننده). اگر كسى حضرت را نبيند و بگويد ديده‏ام، «كذاب» و دروغگوست. دراينجا «واژه افترا» بى‏معنى؛ افترا جايى است كه چيزى را به دروغ به حضرت نسبت دهد. بنابراين مى‏توان از توقيع چنين استفاده كرد كه هر كس ادعاى نيابت و پيام رسانى داشته باشد، هم دروغگوست و هم افترا زده است.2رؤيت حضرت در دوران غيبت صغراى (دوران نوّاب خاص) نيز صورت نمى‏گرفته و افراد حضرت را نمى‏ديدند. پس معنى ندارد كه حضرت به چهارمين نايب خاص فقط در رابطه با عدم رؤيت سخن جديدى مطرح نمايد. بلكه اين سخن حضرت بايد چيزى فراتر از صرفِ ديدن را بيان كند.از آن چه مطرح شد مى‏توان به خوبى دريافت كه رؤيت حضرت حجّت‏عليه السلام امرى ممكن است.اما در وراى اين سخنان بايد توجه داشت كه نبايد مسئله رؤيت و ملاقات امام زمان‏عليه السلام را به گونه‏اى مطرح كرد كه گويا حضرت را هر كسى، هر وقت بخواهد، مى‏تواند ببيند؛ و نيز نبايد سخن هر كسى را كه ادعاى ملاقات مى‏كند، پذيرفت. بايد موضع‏گيرى و حسّاسيّت خاصى در اين مورد داشت.زيرا: عده‏اى سودجو و فرصت طلب، از مقدسات و احساسات پاك مردم سوء استفاده مى‏كنند و با بيان اينكه من با امام رابطه دارم و... انحرافات زيادى در جامعه ايجاد مى‏كنند و مردم را از مسير صحيح منحرف مى‏نمايند
1كافى، ج 1، ص 178.2غيبت نعمانى، ص 161.3كمال الدين، ج 2، ص 444.4غيبت طوسى، ص 395، ش 365.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:8  توسط محمد رضا غفوری  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

 

جلالي: مراد از غيبت صغرى و كبرى چيست؟

هوشيار: امام دوازدهم دو مرتبه از ديدهء مردم مخفى شد. مرتبهء اول از سال تولدش255 يا 256 يا از سال وفات پدرش ــ 260ــ  شروع شد و تا سال «329» امتداد يافت. در طول اين مدت گرچه از نظرعامهء مردم غائب بود ليكن ارتباطات كاملاً منقطع نبود بلكه نواب خدمتش رسيده و احتياجات مردم را مرتفع مى نمودند.غائب بودن دراين 74 يا 69 سال را غيبت صغرى گويند.

غيبت دوم از سال«329» كه سال انقراض نيابت نواب بود، شروع شد و تا زمان ظهور امتداد دارد. اين را غيبت كبرى مى گويند. پيغمبر اكرم و ائمه اطهار(ع) قبلاً از وقوع اين دو غيبت خبرداده بودند.ازباب نمونه :

اسحاق بن عمارمى گويد: از حضرت صادق شنيدم كه مى فرمود: قائم را دو غيبت خواهد بود يكى طولانى و ديگرى كوتاه. درغيبت اول شيعيان خاص جايش را مى دانند ولى در دومى جز خواص دوستان دينى او كسى از جايش اطلاع ندارد.

امام صادق(ع) فرمود: حضرت صاحب الامر دو غيبت دارد، يكى از آنها به قدرى طولانى مى شود كه گروهى مى گويند: مرده است. گروهى مى گويند: كشته شده است.گروهى مى گويند: رفته است.فقط عدهء معدودى باقى مى مانند

كه به وجود آنجناب عقيده دارند و ايمانشان ثابت و استوار است.در آن زمان كسى از جايگاه آن حضرت اطلاع ندارد مگر خدمتكار مخصوصش و«هشت» حديث ديگر.

غيبت صغرى و ارتباط شيعيان

فهيمي: من شنيده ام كه : بعداز شروع غيبت صغرى بعضى از فريبكاران،از جهل مردم سوء استفاده نموده با ادعاى نيابت و بابيت امام غائب، مردم عوام و ساده لوح را فريب دادند و بدين وسيله، موقعيت و مقامى را كسب كردند و اموال مردم را به جيب زدند.لازم است جنابعالى توضيح بدهيد كه: نواب چه اشخاصى بوده اند وارتباط و تماس مردم با امام زمان چگونه و به چه وسيله اى بوده است؟

هوشيار: در زمان غيبت صغرى تودهء مردم از درك ملاقات حضرت صاحب الامر(ع) محروم بودند ليكن ارتباطات كاملاً منقطع نبود و به وسيلهء عده معدودى كه باب و نائب و وكيل ناميده مى شدند، با امام خود تماس گرفته حوائج خويش را رفع مى نمودند و مشكلات دينى خود را حل مى كردند.سهم امامى كه به اموالشان تعلق مى گرفت به وسيلهء همان نواب فرستاده مى شد.گاهى از ناحيهء مقدسه تقاضاى كمك مادى مى نمودند، گاهى براى سفر حج يا سفرهاى ديگر كسب اجازه مى كردند.گاهى براى شفاى مريض و طلب فرزند خواهش دعا مى كردند.گاهى هم ابتداء از ناحيهء مقدسه براى اشخاصى پول يا لباس يا كفن فرستاده مى شد و مانند اين كارها.در تمام اين موارد،افراد معينى واسطه بودند، تقاضاها هم بوسيله نامه فرستاده ميشد.پاسخ آنان نيز كتباً از ناحيهء مقدسه صادر مى شد كه آنها را اصطلاحاً «توقيع» مى گويند.

آيا توقيعات به خط خود امام بود؟

جلالي: كاتب توقيعات خود امام بود يا ديگري؟

هوشيار: گفته شده كه: خود آن حضرت كاتب توقيعات بوده است حتى خط مباركش بين خواص اصحاب و علماى وقت معروف بوده آنرا به خوبى

مى شناختند. اين سخن شواهدى هم دارد

محمدبن عثمان عمرى مى گويد: از ناحيهء مقدسه توقيعى صادرشد كه خطش راخوب مى شناختم.

اسحاق بن يعقوب مى گويد: بتوسط محمد بن عثمان مسائل مشكلى را به ناحيهء مقدسه فرستادم و جوابش را به دستخط مبارك امام زمان دريافت داشتم

شيخ ابوعمر عامرى مى گويد: ابن ابى غانم قزوينى با جماعتى از شيعيان در موضوعى اختلاف و مشاجره نمودند و براى رفع نزاع نامه اى به ناحيهء مقدسه نوشته جريانرا به عرض رسانيدند. پس جواب نامه آنان به خط مبارك امام صادرگشت.

صدوق عليه الرحمه مى گفت: توقيعى كه به خط امام زمان براى پدرم صادر شده بود، اكنون نزد من موجود است.

افراد مذكور شهادت داده اند كه نامه ها به خط مبارك امام بوده است ولى معلوم نيست از چه راهى خط آن حضرت را تشخيص مى دادند،زيرا با وجود غيبت مشاهده امكان نداشت.علاوه براين، اشخاصى هم خلاف اين موضوع را اظهار داشته اند مثلاً ابونصرهبةالله روايت كرده كه توقيعات صاحب الامر،به همان خطى كه در زمان امام حسن(ع) صادر مى شد،به وسيلهء عثمان بن سعيد و محمد بن عثمان،براى شيعيان صادر مى گشت.

بازهمين شخص مى گويد: ابوجعفرعمرى درسنهء «304» وفات نمود.قريب پنجاه سال وكيل امام زمان بود، مردم اموالشان را به سويش حمل مى نمودند و توقيعات آن حضرت به همان خطى كه در زمان امام حسن صادر مى شد، به دست او براى شيعيان صادر مى گشت.  

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:51  توسط محمد رضا غفوری  | 

سلام

بر شما شیفتگان  علم و آگاهی

هشتاد و چهارمین سالگرد

تخریب مقبره ی چهار امام شیعه

توسط فرقه ی وهابیون تند رو

در قبرستان بقیع را

به شما شیعیان مقرب تسلیت می گویم   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 17:30  توسط محمد رضا غفوری  | 
زندگی شهد گلی است که زنبور زمان می نوشد آنچه می ماند عسل خاطره هاست

عید فطر

سلام

دوستای       با مرام

                عیدتون            

     مبارک 

راستی برای من هم دعا کنید

می دونم که دعای شما زود اجابت می شه

اما مال من نمی دونم  ... شاید دلم سیاهه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:53  توسط محمد رضا غفوری  | 
 يكى از اصطلاحات بسيار رايج در فرهنگ مهدويّت واژه «ظهور» است. اين كلمه از نظر لغت به معناى آشكار شدن چيز پنهان است.
 نكته مهم در ظهور مسبوق بودن آن به غيبت است. اما در اصطلاح مهدويّت مقصود، ظاهر شدن حضرت مهدى‏عليه السلام پس از پنهان زيستن طولانى، جهت قيام و بر پايى حكومت عدل جهانى است.
 دوران ظهور را مى‏توان به مراحل ذيل تقسيم كرد:
 مرحله نخست ظهور و آشكار شدن كه تنها در اراده و علم الهى است.
 مرحله بعد قيام و نهضت به امر الهى و خروج بر ستمگران و مبارزه با دشمنان است.
 و مرحله پايانى، مرحله تثبيت و حكومت جهانى است.
 
 يك . روايات مرحله نخست:
 1 . زراره مى‏گويد از امام باقرعليه السلام شنيدم كه فرمود: «همانا براى قائم غيبتى است قبل از ظهورش...».
 2 . امام صادق‏عليه السلام نيز درباره ظهور آن حضرت فرمود: «پس چون خداوند اراده فرمود امر او [حضرت مهدى‏عليه السلام ]را ظاهر سازد، به قلب او الهام نمايد، پس ظاهر مى‏شود و آن گاه به امر الهى قيام مى‏كند».
 گفتنى است كه مرحله قيام متأخر بر مرحله ظهور است؛ به اين بيان كه ابتدا ظهور حاصل مى‏شود و پس از آن با جمع شدن ياران حضرت و آماده شدن ديگر شرايط، آن حضرت قيام مى‏فرمايد.
 دو . روايات قيام آن حضرت:
 1 . امام سجادعليه السلام فرمود: «اِذا قَامَ قائِمُنا اَذْهَبَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ عَنْ شِيعَتِنا العاهَةَ وَ...»؛ «در آن هنگام كه قائم ما قيام كند، خداوند ترس را از دل شيعيان ما بردارد و...».
 2. امام صادق‏عليه السلام نيز فرمود: «قائم در حالى قيام خواهد كرد كه بيعت احدى بر گردن او نيست». آنچه گفته شد، بدين معنا نيست كه تمام رواياتى كه از كلمه قيام و مشتقات آن استفاده كرده، دقيقاً ناظر به مرحله قيام است؛ بلكه در مواردى قيام بر مرحله ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام نيز تطبيق شده است. اما عمدتاً رواياتى كه قيام و مشتقات آن را در بر گرفته، سخن از مرحله‏اى پس از آغاز ظهور دارد.
 3 . از رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله روايت شده است: «هرگز رستاخيز به پا نگردد، مگر اينكه قبل از آن قائم براى حق از خاندان ما قيام كند». 4 . امام باقرعليه السلام فرمود: «اِذا قَامَ قائِمُنا وَضَعَ اللّهُ يَدَهُ عَلَى رُوُوسِ العِبادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُم وَ...»؛ «هنگامى كه قائم ما قيام كند، خداوند دستش را بر سر بندگان گذاشته، انديشه‏هاى ايشان جمع مى‏گردد».
 شايد بتوان اختلاف روايات زمان ظهور را نيز با اين بيان رفع نمود؛ به اين بيان كه برخى روايات ناظر به زمان ظهور و برخى ديگر ناظر به زمان قيام باشد. (] وقت ظهور)
 گفتنى است در پاره‏اى از روايات، از ظهور و قيام حضرت مهدى‏عليه السلام با عنوان «خروج» ياد شده است.
 از امام صادق‏عليه السلام نقل شده است كه فرمود: «خروج قائم محتوم است». (] اَشْراطُ السَّاعَة)
 آن حضرت همچنين فرمود: «دنيا به پايان نرسد تا اينكه مردى از خاندان من خروج كند كه به حكومت آل داوود حكم نمايد...».[نيز] ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام، حكومت جهانى مهدى‏عليه السلام.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:6  توسط محمد رضا غفوری  | 
روزگارى بر دنيا سپرى شده كه ديباچه زندگى دنيايى به شمار مى‏آيد و زمانى نيز خواهد گذشت كه پايان اين كتاب خواهد بود. برگه‏هاى پايانى كتاب زندگى انسان در زمين «آخِرُالزّمان» خوانده مى‏شود. «آخِرُالزّمان» اصطلاحى‏است كه در فرهنگ اغلب اديان بزرگ به‏چشم مى‏خورد و در اديان ابراهيمى، از برجستگى و اهميت ويژه‏اى برخوردار است. اين اصطلاح معمولاً به روزگار پايانى دنيا و رويدادهايى‏گفته مى‏شودكه ممكن است در اين بخش از زندگى دنيوى به وقوع پيوندد. اديان بزرگ در باره آن پيشگويى‏هايى كرده‏اند؛ براى مثال در «انجيل» آمده است: «... و اين را بدان كه اوقات صعب در زمان آخر خواهد رسيد* زيرا كه خواهند بود مردم خود دوست و زرپرست و مغرور و متكبّر و كفرگو و نافرمان والدين و حق‏ناشناس و بى‏دين* و بى الفت و بى وفا و خبث كننده و بى‏پرهيز و بى‏حلم و با خوبان بى‏اعتنا* و خائن و كم حوصله و عبوس كننده و عيش را بر خدا ترجيح مى‏دهند».
 قرآن مجيد در آيات فراوان به دوران «آخِرُالزّمان» اشاره كرده و در معارف ارزشمند اسلامى، اين اصطلاح در دو معناى كلى به كار رفته است:
 1. مدت زمانى طولانى كه با ولادت پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله آغاز و با شروع رستاخيز بزرگ پايان مى‏يابد. از اين رو آن پيامبر الهى را پيامبر آخِرُالزّمان نيز ناميده‏اند.
 2. مدت زمانى كه با ولادت واپسين جانشين پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله حضرت مهدى‏عليه السلام مقارن شده و زمان غيبت و ظهور را در برگفته، با شروع قيامت به انجام مى‏رسد.
 روايات معصومين‏عليهم السلام نشان مى‏دهد:
 يكم. با سپرى شدن اين دوران، بساط زندگى دنيوى برچيده و مرحله‏اى جديد در نظام آفرينش آغاز مى‏شود.
 دوم. آخِرُالزّمان خود به دو مرحله كاملاً متفاوت تقسيم مى‏شود: دوران نخست كه در آن انسان به مراحل پايانى انحطاط اخلاقى مى‏رسد. فساد اخلاقى و ستم همه جوامع بشرى را فرا مى‏گيرد و واپسين اميدهاى بشرى به نااميدى مى‏گرايد. دوران بعد، عصر تحقّق وعده‏هاى الهى به پيامبران و اولياى خدا است وبا قيام مصلح جهانى‏آغاز مى‏شود.
 كليات عقايد مربوط به «آخِرُالزّمان» تقريباً از سوى همه فرقه‏هاى بزرگ اسلامى پذيرفته شده است؛ ولى در خصوص وابستگى اين تحولات به ظهور مهدى موعودعليه السلام و نيز هويت او اختلاف نظر وجود دارد. شيعيان دوازده امامى، حضرت مهدى‏عليه السلام و حكومت جهانى او را حسن ختام حيات بشر در كره زمين و او را همان موعود امت‏ها مى‏دانند. در نظر آنان، با ظهور حضرت مهدى‏عليه السلام، برخى از ائمه و نيكان و صالحان و نيز بدان و تبهكاران تحت عنوان «رجعت» به دنيا باز مى‏گردند وزندگى دنيايى‏پايان مى‏يابد.
 با گلگشتى در كلمات نورانى معصومان‏عليهم السلام، مى‏توان واژه‏هايى را كه بيانگر پيوند مهدويّت و آخِرُالزّمان است، يافت. اين واژه‏ها عبارت است از:
 1 . «آخِرُالزَّمان» (پايان زمان)
 پيامبرصلى الله عليه وآله به‏حضرت على‏عليه السلام فرمود: «اَلا اُبَشِّرُكَ اَلا اُخْبِرُكَ يا عَلِىُّ فَقالَ: بَلى‏ يا رَسُولَ‏اللَّهِ فَقالَ كانَ جَبْرَئيلُ عِندى‏ آنِفاً وَاَخْبَرَني اَنَّ القائِمَ الَّذِي يَخْرُجُ فِى‏ آخِرِالزَّمانِ فَيَمْلَأُ الاَرْضَ عَدْلاً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوراً مِنْ ذُرّيَّتِكَ مِنْ وُلْدِالحُسَيْنِ».
 «آيا تو را بشارت ندهم؟ آيا تو را خبر ندهم؟ عرض كرد: بله، يا رسول اللّه! آن حضرت فرمود: هم اينك جبرئيل نزد من بود و مرا خبر داد قائمى كه در آخِرُالزّمان ظهور مى‏كند و زمين را پر از عدل و داد مى‏سازد - همان گونه كه از ظلم و جور آكنده شده - از نسل تو و از فرزندان حسين‏عليه السلام است».
 
 2 . «لا تَذهَبُ الدُّنيا» (دنيا به پايان نمى‏رسد)
 اين تعبير بيانگر حتمى بودن تحقّق حوادثى است كه پس از آن ذكر مى‏شود. عبداللّه بن مسعود مى‏گويد: رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمود: «لا تَذهَبُ الدُّنيا حَتّى‏ يَلِيَ اُمَّتِي رَجُلٌ مِنْ اَهلِ بَيْتِى يُقالُ لَهُ المَهْدِىُّ»؛ «دنيا به پايان نمى‏رسد؛ مگر اينكه امت مرا مردى رهبرى كند كه از اهل بيت من است و به او مهدى گفته مى‏شود».
 
 و روشن است دنيا به پايان نمى‏رسد مگر اينكه بخش پايانى‏اش (آخِرُالزّمان) را پشت سرگذارد.
 3 . «لا تَقُومُ السّاعَة» (قيامت برپا نمى‏شود)
 پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله فرمود:
 «لا تَقُومُ السَّاعَةُ حَتَّى يَقُومَ قائِمٌ لِلحَقِّ مِنَّا وَذلِكَ حِينَ يَأذَنُ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ وَمَنْ تَبِعَهُ نَجا وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ هَلَكَ...»؛ «قيامت بر پا نمى‏شود تا اينكه قيام كننده‏اى به حق از خاندان ما قيام كند و اين هنگامى است كه خداوند به او اجازه فرمايد و هر كس از او پيروى كند، نجات مى‏يابد و هر كس از او سرپيچد، هلاك خواهد شد».
 
 4 . «لاتَنقَضِى الاَيَّامُ» (روزها منقضى نگردد)
 رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: «وَلا تَنْقَضِى الاَيَّامُ حَتّى‏ يَمْلِكُ رَجُلٌ مِنْ اَهْلِ بَيْتِي يُواطِى‏ءُ اِسمُهُ اِسْمي»؛ «روزها منقضى نگردد تا اينكه مردى از اهل‏بيت من بر زمين حكومت كند كه همنام من است».
 5 . «لَوْ لَمْ يَبقَ مِنَ الدُّنيا اِلاّ يَومٌ واحِدٌ» (اگر از دنيا بيش از يك روز باقى نماند)
 اميرمؤمنان‏عليه السلام بر بالاى منبر در شهر كوفه چنين فرمود: «لَو لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنيا اِلاَّ يَوْمٌ واحِدٌ لَطَوَّلَ اللّهُ ذلك اليَومَ حَتى‏ يَبْعَثَ‏اللّهُ رَجُلاً مِنّي»؛ «اگر از دنيا بيش از يك روز باقى نماند، خداوند آن روز را چنان طولانى خواهد كرد تا اينكه مردى از خاندانم بر انگيخته شود».
 
 6 . «عِندَ اِنقِطاعٍ مِنَ الزَّمانِ» (در بخش پايانى زمان)
 پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمود: «يكُونُ عِنْدَ اِنقِطَاعٍ مِنَ الزَّمانِ وَظُهُورِ الفِتَنِ رَجُلٌ يُقالُ لَهُ المهدى عَطاؤهُ هَنيِئاً»؛ «هنگام پايان زمان وآشكار شدن فتنه‏ها، مردى هست كه‏به‏او مهدى‏گفته‏مى‏شود وبخشش‏بسياردارد».
 
 نشانه‏هاى آخِرُالزّمان‏
 اين محدوده زمانى نشانه‏هايى دارد كه در اصطلاح «علايم آخِرُالزّمان» خوانده مى‏شود.
 علاوه بر اين اصطلاح رايج، در فرهنگ مسلمانان، اصطلاح مشابه ديگرى به نام «اشراطُ الساعَة» وجود دارد. اين اصطلاح كه بيشتر نزد اهل سنّت رايج است، به نشانه‏هاى وقوع قيامت اختصاص دارد؛ ولى روايات ذكر شده ذيل اين عنوان، نشان مى‏دهد كه بسيارى از نشانه‏هاى آن، همچون نشانه‏هاى آخِرُالزّمان است و مى‏توان بسيارى از نشانه‏هاى آخِرُالزّمان را نيز نشانه‏هاى قيامت دانست. بخشى از مشخصه‏هاى آخِرُالزّمان عبارت است از:
 
 1 . گريز از دين‏
 پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله درباره ويژگى‏هاى انسان‏هاى اين دوران مى‏فرمايد:
 يَأتِي عَلَى النَّاسِ زَمانٌ... دينُهُم دَراهِمُهُمْ وَ هَمُّهُمْ بُطُونُهُمْ وَقِبلَتُهُمْ نِساؤُهُمْ يَركَعُونَ لِلرَّغِيفِ وَيَسْجُدُونَ لِلدِّرْهَمِ حيارَى سُكارى‏ لا مُسلِمينَ وَ لا نَصارى‏»؛
 «زمانى بر مردم خواهد آمد كه درهم‏هاى آنان دينشان خواهد بود و همت ايشان شكم‏شان و قبله آنها زنان‏شان. براى طلا و نقره، ركوع و سجود به جاى مى‏آورند. آنان همواره در حيرت و مستى خواهند بود. نه بر مذهب مسلمانى‏اند و نه بر مسلك نصرانى».
 
 2 . دنيا پرستى‏
 رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود: «سَيَأتِى عَلَى اُمَّتي زَمَانٌ تَخْبُثُ فِيهِ سَرائرُهُمْ وَتَحْسُنُ فِيهِ عَلانِيَتُهُمْ طَمَعاً فِى‏الدُّنيا وَلايُريدُونَ بِهِ مَا عِنْدَاللهِ رَبِّهِمْ يَكُونُ دِينُهُمْ رِيَاءً لايُخالِطُهُم خَوفٌ يَعُمُّهُمُ اللّهُ مِنْهُ بِعِقابٍ فَيَدعُونَهُ‏دُعَاءَالغَرِيقِ فَلايَستَجِيبُ لَهُمْ»؛
 «زمانى بر امت من مى‏آيد كه در آن زمان، درون‏هاى مردم پليد مى‏شود؛ ولى ظواهرشان به طمع مال دنيا آراسته مى‏گردد، به آنچه در پيشگاه خداوند هست، دل نمى‏بندند. كارشان ريا و تظاهر است. خوف از خدا به دل‏شان راه نيابد و خداوند آنان را به عذابى فراگير دچار سازد. آنها چون غريق، خداوند را مى‏خوانند؛ ولى او دعاى‏شان را مستجاب نمى‏كند».
 3 . آزمايش‏هاى بزرگ‏
 يكى ديگر از ويژگى‏هاى اين دوران امتحاناتى است كه انسان‏ها در آن پشت سر مى‏گذارند. با اين آزمون‏ها، مردم به دو گروه تقسيم مى‏شوند: موفق‏ها و ناموفق‏ها.
 دراين‏باره‏پيامبرگرامى‏صلى الله عليه وآله به حضرت على‏عليه السلام مى‏فرمايد: «يا عَلىُّ اَعجَبُ النَّاسِ اِيماناًوَاَعْظَمُهُمْ يَقيناً قَوْمٌ يَكُونُونَ فِي آخِرِالزَّمانِ لَمْ يَلْحَقُوا النَبِىَّ وَحُجِبَ عَنْهُم الحُجَّةُ فَآمَنُوا بِسَوادٍ عَلَى بَيَاضٍ...»؛
 «اى على! بدان شگفت آورترين مردم در ايمان و بزرگ‏ترين آنان در يقين مردمى هستند كه در آخِرُالزّمان - با آنكه پيامبر خود را نديدند و از امام خود محجوب‏اند - به نوشته كه خطى سياه بر صفحه‏اى سپيد است، ايمان مى‏آورند».
 سيماى زندگى در آخِرُالزّمان‏
 با توجه به ويژگى‏هاى ياد شده، مى‏توان سيماى زندگى در آخِرُالزّمان را اين‏گونه ترسيم كرد:
 
 1 . دين در آخِرُالزّمان‏
 عوامل فراوانى روزبه‏روز حقيقت تابناك دين را در هاله‏اى از ابهام فرو مى‏برند. از اين رو همواره دين رو به كم‏رنگ شدن در جوامع مى‏رود و خرافات و انحرافات فراوانى، گريبان‏گير آن مى‏شود؛ به صورتى كه وقتى حضرت مهدى‏عليه السلام قيام نمود، غبار از چهره دين بر مى‏گيرد. همگى گمان مى‏كنند اين دين جديدى است كه آن حضرت ارائه مى‏فرمايد.
 اميرمؤمنان على‏عليه السلام اين حقيقت را اين‏گونه بيان فرموده است: «اَيُّها النَّاسُ! سَيَأتِي عَلَيْكُم زَمانٌ يُكْفَأُ فِيهِ الاِسْلامُ كَما يُكْفَأُ الاِناءُ بِمَا فِيهِ»؛ «اى مردم! به زودى زمانى بر شما خواهد رسيد كه اسلام چونان ظرف واژگون شده، آنچه در آن است ريخته مى‏شود».
 رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله نيز مى‏فرمايد: «سَيَأتِي عَلَى اُمَّتي زَمانٌ لايَبقَى مِنَ القُرآنِ اِلاَّ رَسْمُهُ وَمِنَ الاِسْلامِ اِلاَّ اِسْمُهُ... مَساجِدُهُمْ عَامِرَةٌ وَهِىَ خَرابٌ مِنَ الهُدَى...»؛ «بر امت من زمانى پيش مى‏آيد كه از قرآن جز نقش آن و از اسلام جز نام‏آن باقى نماند [به ظاهر] مسلمان ناميده مى‏شوند؛ در حالى كه بيش از همه مردمان از آن دورند! مساجدشان آباد است؛ ولى از هدايت خالى است.»
 
 2 . مردان آخِرُالزّمان‏
 اگرچه امتحانات خداوند براى زن و مرد يكسان است؛ ولى پاره‏اى از روايات درباره مردان نقل شده است؛
 چنان كه امام صادق‏عليه السلام فرمود: «...وَرَأَيتَ الرَّجُلَ اِذَا مَرَّ بِهِ يَوْمٌ وَلَمْ يَكْسِبْ فِيهِ الذَّنبَ العَظِيمَ مِنْ فُجُورٍ اَوْ بَخْسِ مِكْيالٍ اَوْ مِيزانٍ اَوْ غِشيَانِ حَرامٍ اَوْ شُرْبِ مُسْكِرٍ كَئيباً حَزِيناً يَحْسَبُ اَنَّ ذَلِكَ اليومَ عَلَيهِ وَضِيعَةٌ مِنْ عُمُرِهِ...»؛ «مردى را مى‏بينى هنگامى كه يك روز بر او گذشته و گناه بزرگى انجام نداده است - از قبيل فحشا، كم فروشى، كلاهبردارى و يا شرب خمر - بسيار غمگين و اندوهگين مى‏شود.»
 3 . زنان آخِرُالزّمان‏
 رسول گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله در وصف برخى از زنان آخِرُالزّمان چنين مى‏فرمايد: «كَيْفَ بِكُمْ اِذا فَسَدَ نِساؤُكُم وَفَسَقَ شُبَّانُكُم وَلَمْ تَأمُروُا بِالْمَعْرُوفِ وَلَمْ تَنْهَوا عَنِ المُنْكَرِ. قِيلَ لَهُ وَيَكُونُ ذَلِكَ يَا رسولَ‏اللّه؟ قالَ: نَعَمْ‏وَشَرٌّ مِنْ‏ذَلك...»؛ «چگونه مى‏شود حال شما هنگامى كه زنان شما فاسد شوند و جوانان‏تان فاسق و شما نه امر به معروف مى‏كنيد و نه نهى از منكر!» به پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله گفته شد: آيا اين چنين خواهد شد؟! آن حضرت فرمود: «بله و بدتر از آن [نيز خواهد شد]».
 امام على‏عليه السلام نيز مى‏فرمايد: «يَظْهَرُ فِى آخِرِالزَّمانِ وَاقتِرَابِ السَّاعَةِ وَهُوَ شَرُّ الاَزمِنَةِ نِسْوَةٌ كَاشِفاتٌ عَارِياتٌ مُتَبَرِّجاتٌ مِنَ الدِّينِ دَاخِلاتٌ فِى الفِتَنِ مَائِلاتٌ اِلَى الشَّهَواتِ‏مُسرِعاتٌ‏اِلَى‏اللَّذَّاتِ مُستَحِلّاتٌ لِلْمُحَرَّمَاتِ فِى جَهَنَّمَ خَالِداتٌ»؛ «در آخِرُالزّمان و نزديك شدن قيامت - كه بدترين زمان‏ها است - زنانى ظاهر مى‏شوند كه برهنه و لخت هستند! زينت‏هاى خود را آشكار مى‏سازند، به فتنه‏ها داخل مى‏شوند و به سوى شهوت‏ها مى‏گرايند! به سوى لذت‏ها مى‏شتابند، حرام‏هاى الهى را حلال مى‏شمارند و در جهنم جاودانه خواهند بود».
 نجات يافتگان آخِرُالزّمان‏
 امام على‏عليه السلام درباره نجات يافتگان اين دوران مى‏فرمايد: «و آن زمانى است كه از فتنه‏ها نجات نمى‏يابد؛ مگر مؤمنانى كه بى‏نام و نشانند. اگر در حضور باشند، شناخته نشوند و اگر غايب گردند، كسى سراغ آنان را نمى‏گيرد. آنها براى سيركنندگان در شب ظلمانى جامعه‏ها، چراغ‏هاى هدايت و نشانه‏هاى روشن‏اند. نه مفسده جو هستند و نه فتنه‏انگيز. نه در پى اشاعه فحشايند و نه مردمى سفيه و لغو گو. اينانند كه خداوند درهاى رحمتش را به سوى شان باز مى‏كند و سختى‏ها و2مشكلات را از آنان برطرف مى‏سازد».
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:11  توسط محمد رضا غفوری  | 
انتظار ، آفاق مقاومت

در زير اين طاق بلند، در طول تاريخ انسان، سخن از «عدالت» بسيار گفته اند. آنچه مصلحانم بزرگ و حقوقدانان با اخلاص گفته اند، همه سخن از عدالت اجتماعى است، يعنى: اجراى عدالت در ميان اجتماعات بشر، و در حقوق اجتماعى، ليكن عدالت، واقعيت عظيم ديگرى است، كه همواره، مورد غفلت بوده است، مگر در تعاليم پيامبران.

عدالت، پيش از اينكه در مرحله اجتماع مطرح باشد، بايد در مرحله نفوس بشرى مطرح باشد: هر نفسى و جانى بايد عادل باشد،ـ و عدالت را در ذات خود پديدى آورده باشد. و ما اين مرحله را، « عدالتِ اَنفُسى» مى ناميم. عدالتِ اَنفُسى، هنگامى به تمام معنى تحقق خواهد يافت، كه انسان عدالت را در همه جهان، و براى همه چيزها، حتى جانوران و گياهان و ديگر مظاهر طبيعت بخواهد، و در همه آنها مُجرى دارد. و ما اين مرحله را، « عدالت آفاقى»

مى ناميم. پس بايد همواره، براى تحقق عدالت آفاقى و اَنفُسى كوشيد. زيرا هنگامى كه عدالت آفاقى  و عدالت اَنفُسى، و عدالت اَنفُسى و عدالت آفاقى تحقق پذيرفت، تحقق عدالت اجتماعى( كه بشريت با همه پيشرفتهاى خويش نتوانسته است خود را به آن نزديك سازد، بلكه روز بروز از آن دورتر شده است)، امرى است حاصل شده و پيش پا افتاده.

و چون عدالت آفاقى و عدالت اَنفُسى، كمال بزرگ بشريت است، به دست آوردن آن نيز مشكل است، و همواره، موانع بر سر راه آن بسيار است، هم

 موانع درونى: اميال و خواسته ها... و هم موانع برونى: قدرتها و فسادها... چون چنين است بشر كمتر موفق شده است تا آن عدالتِ جامع را به چنگ آورد، و خود به آن معنى، عادل باشد.

عدالت ياد شده، فقط و فقط، از سوى پيامبران پيشنهاد شده است، و همواره با مقاومت روبرو گشته است، بويژه از سوى قدرتهاى فاسد و جبّار و طاغوت، كه نمى خواسته اند انسان آزاد باشد. آن عدالت، آزادى  مى آورد، و قيد و بندها، و بردگيها را از ميان مى برد. و اين همان چيزى است كه قدرتمندان و برده طلبان آن را نيم خواسته اند و نمى خواهند. آنان كه

مى خواهند بر دوش آزرده بشر سوار باشند، نمى خواهند انسان به خود آيد، آزاد گردد، عادل شود، و با ظلم بستيزد.

منتظرانِ مهدى«ع»، اكنون- و در طول تاريخ انتظار- در طلب چنان آرمانى اند كه ياد شد، يعنى، تحقق عدالت جامع، عدالت آفاقى و اَنفُسى عدالتى كه پيامبران خواسته اند، و امامان تعليم داده اند. بنابراين، انتظار آنان، هر چه به طول انجامد، و پايدارى بخواهد، و هر چه آفاق مقاومت در راه دين آرمانِ بزرگ گسترده باشد، بجاست و بجا.

از هجرت پيامبر به سوى مدينه، تا شمشير زدنهاى على در صِفّين و نَهروان، تا حماسه خورشيدى عاشورا، و تا همه جهائها و شهائتها، در طول همه قرنهاى انتظار، همه و همه، آرمان بلوغ انسان، و طلوع خورشيد، و نشر عدالت جامع را، به گونه اى، نويد داده اند. اين است آفاق وسيع مقاومت، در آستان شكوهمند انتظار، در راه تحقق ابراهيم و موسى و ... و محمد و على و ...

 

 انتظار، دعوت به حماسه و اقدام

«خوددارى از جنگ، وسيله آمدن ابر مرد نيست. بلكه شخص بايد با حماسه وارد پيكار شود. بايد سپاه انسانيت مجهز شود، شمشير و سپر بگيرد، و بى اعتنا به فرياد بزدلان به سوى آينده باشكوه پيش رود، و فضايل آن نيز فضايل جنگاور پهلوان باشد.»

نبايد پنداشت كه انتظار ظهور، و چشم به راه « مهدى موعود» بودن، به گونه اى، موجب از دست هشتن حركتهاى اصلاحى، و حماسه هاى دينى و اجتماعى است. هرگز چنين نيست. انتظار، دعوت به « نپذيرفتن» است، نه « پذيرفتن»، نپذيرفتن باطل، نپذيرفتن ستم، نپذيرفتن بردگى و ذلت. انتظار، درفش بنيادگر مقاومت است، در برابر هر ناحقّى، و هر ستمى، و هر ستمگرى.

                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:41  توسط محمد رضا غفوری  | 

انتظار: كلمه اى ژرف، و معنايى ژرفتر...

انتظار: باورى شور آور، و شورى در باور...

انتظار: اميدى به نويد، و نويدى به اميد...

انتظار: خروشى در گسترش، و گسترشى در خروش...

انتظار: فجرى در حماسه، و حماسه اى در فجر...

انتظار: آفاقى در تحرك، و تحركى در آفاق...

انتظار: فلسفه اى بزرگ، و عقيده اى سترگ...

انتظار: ايمانى به مقاومت، و مقاومتى در ايمان...

انتظار: تواضعى در برابر حق، و تكبرى در برابر باطل...

انتظار: نفى ارزشهاى واهى، و تحقير شوكتهاى پوچ...

انتظار: نقض حكمها و حكومتها، و ابطال سلطه ها و حاكميتها...

انتظار: سركشى در برابر ستم و بيداد، و راهگشايى براى حكومت عدل و داد...

انتظار: دست ردّ به سينه هر چه باطل، و داغ باطله بر چهره هر چه ظلم...

انتظار: شعار پايدارى، و درفشِ عصيان و بيدارى...

انتظار: خط بطلان بر همه كفرها و نفاقها، و ظلمها و تطاولها...

انتظار: تفسيرى بر خون فجر و شفق، و دستى به سوى فلق...

انتظار: آتشفشانى در اعصار، و غريوى در آفاق...

انتظار: خونى در رگِ زندگى، و قلبى در سينه تاريخ...

انتظار: تبر ابراهيم، عصاى موسى، شمشير داود، و فريادِ محمد...

انتظار: خروش على، خون عاشورا، و جارى امامت...

انتظار: خط خونين حماسه ها، در جام زرين خورشيد...

انتظار: صلابت...

انتظار: نه...

در درون تاريكيها و سرديها، به دميدنِ سپيده دم چشم داشتن، و به اميد طلوع خورشيد زيستن؛

در تراكم هواهاى كشنده اختناقها، به وزيدن نسيمهاى حياتبخش رهايى اميد بستن، و به آرزوى پديدار گشتنِ روزهاى طلايى ارزشهاى جاويد زنده ماندن؛

در غروبهاى تاريك گونِ نوميدى بار غرق بودن، و نويدِ طلوع فجرِ شكافنده آفاق را در دل پروردن؛

در شبستان ستمهاى تيرگى آفرينِ جهانگستر گرفتار آمدن، و جان را به مژده فرا رسيدن روزهاى روزستان، تابنده ساختن؛

در جهانِ آكنده از ستم و بيداد دست و پا زدن، و از شادمانى طلوع طليعه جهانِ آكنده از داد و دادگرى سرشار بودن؛

در حضور حكومتهاى جبّآر و خوانخوار زندگى كردن، و لحظه اى سر تسليم فرود نياوردن؛

در زيرِ سيلِ خروشان تباهى و فساد قرار گرفتن، و آنى قد خم نكرن؛

در سياهيهاى دوراه ظلم و ظلمت و گناه گرفتار آمدن، و همواره منتظرِ طلوع خورشيد خونين رهايى بودن؛

در برابر كوه مشكلات زمانه قرار گرفتن، و چون كوه مقاوم بودن؛

در مسير جارى كوبنده زمان ايستادن، و آرى ها را خوار شمردن، و نه گفتن و نه گفتن؛...

شمشيرها و شهادتها را پذيرا شدن، و خطها و شهامتها را پاس داشتن؛

اين است انتظار، شعار شور آور منتظران، مُقاوِمان، پايداران، صلابت پيشگان، شيعيان، مهدى طلبانِ تاريخ،...

اين است انتظار...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:37  توسط محمد رضا غفوری  | 

صبر را بالش کن،

و فقر را در آغوش گير،

 و شهوات را به دور انداز،

 و با هواي نفس مخالفت کن،

 و بدان که در برابرديده خدايي،

 پس بنگر که چگونه اي.

تحت العقول      ص۴۷۸  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 11:24  توسط محمد رضا غفوری  | 

به مسئله امامت و مكتب امامان و پيروان راستين آن بزرگواران انواع ظلمها شد. نميدانم چقدر صلاح است که بيان شود، ولي فهرست وار به گوشه اي از ظلمها اشاره مي کنيم.

ظلم اقتصادي

قدرت مالي را از اهل بيت عليهم السلام با غصب فدك که در آن زمان درآمد زيادي داشت سلب نمودند و سهم ذيالقربي و اهل بيت را از ماليات اسلامي حذف کردند.

تهمت و شايعه پراکني

با انواع دروغها و افتراها، به امام انواع تهمتها زدند و کار را به جائي رساندند که هنگامي که مردم شام شنيدند حضرت عليعليه السلام در مسجد کوفه ترور شد، گفتند: علي در مسجد چه ميکرد، مگر او اهل نماز بود!!

ظلم فكري

با شعار« حَسبُنا کتاب اللّه » قرآن ما را بس است، جلو نشر احاديث و کلمات رسول خدا صلي الله عليه وآله را گرفتند و مهر برلب امام معصوم زدند و مردم را از منابع اصلي علم بازداشتند.

دروغ سازي

کارخانه جعل حديث به راه انداختند و آن قدر حديث دروغ در مدح بني اميه و کوبيدن بني هاشم و مسائل ديگر جعل کردند تا راه را براي شناخت حق و باطل براي گروهي مشكل نمودند.

تحريف و توجيه

بيانات صريح و روشني که پيامبر درباره مسئله امامت بيان فرموده بود، تحريف و توجيه نموده و با تغيير مسير رهبري، کار را به جايي رساندند که خلافتِ پيامبر تا سرحد حكومت يزيد سقوط کرد.

ظلم فرهنگي

من نميدانم چرا شخصيّت مشهور اهل سنت که معاصر امام کاظم عليه السلام بود، حتي يك حديث از آن حضرت نقل نكرده است؟! آيا امام عليه السلام را نبايد همانند يك راوي عادي به حساب آورد؟

چگونه است که در کتاب بسيار مهم صحيح بخاري از برخي خوارج حديث نقل شده است، امّا از امام جعفر صادق عليه السلام و امامان معصوم پس از او حديثي نيامده است؟!

جاهل به جاي عالم

به جاي رهبري که فرياد مي زدهر چه ميخواهيد سؤال کنيد که جواب دهم، سراغ «سلوني» رهبري رفتند که فرياد ميزد« اقيلوني » مرا رها کنيد که اطلاعاتي ندارم.

به جاي علي عليه السلام، درگاه علم پيامبر صلي الله عليه وآله، سراغ کسي رفتند که بارها در مسائل گوناگون متحير و از حضرت علي عليه السلام کمك مي گرفت و بارها مي گفت: اگر علي به فريادم نميرسيد و مرا از بن بستها بيرون نميآورد، هلاکت من حتمي بود.

بهانه ها و کينه ها

به بهانه اينكه علي عليه السلام جوان است، شوخ است، مسلمانان از او کينه هاي ديرينه در جنگ خيبر و بدر و احد و حنين دارند، امام معصوم را خانه نشين کردند تا جايي که امام فرمود: من از روز اول مظلوم بودم، (بحارالانوار، ج 27 ، ص 209) با اينكه براي هيچ يك از اصحاب پيامبر صلي الله عليه وآله به اندازه حضرت عليعليه السلام فضائل نقل نشده است او را کنار زدند.

براستي مگر جوان بودن عيب است.

مگر حضرت ابراهيم عليه السلام که بتان را شكست جوان نبود؟ «فتي يذکرهم يقال له ابراهيم » (سوره انبياء، آيه 60)

مگر قرآن درباره اصحاب کهف نمي‌فرمايد:« انّهم فتية آمنوا بربهم » (سوره کهف، آيه 13)

آنان جواناني بودند که به پروردگار خويش ايمان آوردند.

مگر حضرت يوسف جوان نبود و مگر مصعب اولين مبلغ پيامبر جوان نبود.

مگر پيامبر صلي الله عليه وآله جوان هيجده ساله اي به نام اُسامه را به مقام فرماندهي نصب نكرد و درباره او نفرمود: خداوند هرکس را که از لشگر اسامه سرپيچي کند، لعنت کند. « لعن اللّه من تخلّف عن جيش اسامة »

مگر کهولت سن شرط رهبري است؟!

مگر امامت، کيلويي و متري است؟!

مگر قرآن معيار ارزشها را علم، تقوي، جهاد، هجرت، سابقه، اخلاص و ايمان قرار نداده است؟ چرا در برابر آن ملا كهاي الهي مسائل ديگري را مطرح کردند؟

موضوع ديگري را که بهانه کردند، شوخ بودن حضرت عليعليه السلام بود. براستي مگر شوخ بودن مانع لياقت است؟ امامت، علم و بينش و عصمت ميخواهد. لذا امامان ما هم سنشان با هم متفاوت است و هم شيوه برخوردشان و هم مسئوليّتشان ، همان گونه که انبيا نيز داراي شرائط متفاوتي بودند.

گستره ظلم و حق کشي

ظلم به امامان معصوم عليهم السلام از لحظه رحلت پيامبر صلي الله عليه وآله آغاز شد. آنگاه که حضرت تقاضاي قلم و کاغذ کرد و به او توهين نمودند و اين مظلوميّت همچنان تا پايان عمر حضرت علي عليه السلام ادامه پيدا کرد تا جايي که آن حضرت به هنگام ضربت خوردن فرياد زد: «فزت و ربّ الكعبة» (بحارالانوار، ج 41 ، ص 2) به پروردگار کعبه رها شده و رستگار شدم.

مقام علي عليه السلام تا الآن هم ناشناخته مانده و او هنوز مظلوم است. کتاب نهج البلاغه او هنوز شناخته نشده و آن حضرت در طول تاريخ مظلوم مانده است.

ظلم به امامان، هم از خارج و بيرون منزل بود و گاهي هم از درون خانه از ناحيه همسران نااهل.

ظلم به امامان معصوم تنها ظلم زباني يا عملي يا قلمي نبود، بلكه از هر نوع ظلمي در مورد آنان فروگذار نشد.

گاهي به اسم مذهب و براي تقرّب به خدا، در خطبه ها و بالاي منبرها، در برابر مردم و در خلوت، در حال نماز و غير نماز به آن امام توهين مي کردند و به او بد مي گفتند!!

ظلم به امامان، هم از ناحيه دوستان نادان بود و هم از ناحيه دشمنان دانا، دوستان ترسو، بي‌تفاوت و جاهل و ساده و دشمنانِ منافق و زرنگ و ...

آنان علم و مقام خود را از امامان معصوم کسب مي کردند و بر عليه آن بزرگواران حرکت ميکردند.

ظلم به پيروان

بسياري از منحرفان آگاهانه يا ناآگاهانه انواع تهمت ها را متوجه شيعه و دوستداران اهل بيت عليهم‌‌السلام نمودند و حال آنكه بر خلاف تهمتهاي زيادي که به آنان زده اند عقائد حقّه آنان در هزاران کتاب و جزوه ونوار و حتي در رسانه هاي عمومي بارها و بارها تكرار شده و همه بيان گر آن است که:

هرگز شيعيان قرآن را تحريف شده نميدانند.

هرگز شيعيان امامان خود را خدا نميدانند.

هرگز بهائيان و بابيان جزء شيعيان نبوده و نيستند.

هرگز شيعه تمام روايات کتابهاي چهارگانه (کافي، من لايحضر، تهذيب و استبصار) را صحيح نميداند و عمل به آنها را واجب نمي داند، بلكه اين چهار کتاب را از بهترين کتابها مي‌داند.

هرگز شيعه اصحاب رسول خدا را مُرتد نمي داند، بلكه عقيده دارد همان گونه که در زمان حيات رسول خدا صلي الله عليه وآله هم مؤمن واقعي بود و هم منافق، پس از رحلت آن حضرت نيز چنين است.

بنابراين کساني که مي‌گويند تمام اصحاب رسول خدا صلي الله عليه وآله مؤمن واقعي و عادل هستند بايد بگويند که منافقان زمان حيات پيامبر صلي الله عليه وآله بعد از رحلت کجا رفتند؟

اکثريّت خطاکار؟

گاهي مي‌گويند چگونه ميشود همه مردم اشتباه کنند و امام حق را رها کرده و گرد ديگري بروند، ما از اينكه مردم عليعليه السلام را رها کردند مي فهميم لابد حق چنين بوده است؟

پاسخ آن است که اولاً همه مردم حضرت علي عليه السلام را رها نكردند، ثانياً آيا اکثريّت دليل حقانيّت است؟ آيا اگر معيارهاي روشن قرآن در دست بود بايد آنها را رها و نگاه به عمل مردم کرد؟

گويا از آيه آخر سوره جمعه غافل شده اند که پيامبر صلي الله عليه وآله مشغول خواندن خطبه هاي نماز جمعه بود که ناگاه فروشندگاني وارد شده و شروع به طبل زدن کردند، مردم رسول خدا را رها کرده و دور کاروان را گرفتند و پيامبرصلي الله عليه وآله را تنها گذاشتند و از آن همه مردم، چند نفري بيشتر پاي سخن پيامبرصلي الله عليه وآله ننشستند، آيا رها کردن پيامبرصلي الله عليه وآله صلاح بود؟!

مگر قرآن نخوانده اند که اکثر بني اسرائيل هارون جانشين حضرت موسي را رها و دور گوساله جمع شدند.

آري تا هوسها و وسوسه ها هست، احتمال هرگونه خطري هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:38  توسط محمد رضا غفوری  | 

آثار پيروى از امام

وفا کردن به تعهّدات طرفين (امام و امت) آثارى دارد که حضرت على عليه السلام آن آثار را چنين توصيف مىفرمايد:

1- شكل گرفتن علاقه ها و تشكّل نيروها. «نظاماً لاُلفتهم»

2- نفوذ ناپذيرى و مصونيّت مكتب از هرگونه خطر تحريف و بدعت و التقاط. «و عزّاً لدينهم»

3- تضعيف باطل و استحكام پايگاه حق. «و عزّ الحق بينهم»

4- راههاى دين روشن و جلوه مىکند. «و قامت مناهجُ الدين»

5- استوانه هاى عدالت مستقر مىگردد. «و اعتدلت معالم العدل»

6- کارها در مجارى خود قرار مى گيرد. «و جرت على اذلالها السُنن»

7- راهى براى نفوذ دشمن و بهانه بدخواهان باقى نمىماند. «و طُمِع فى بقاء الدولة و يئستْ مَطامع الاعداء» (نهج البلاغه، خطبه 216)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:37  توسط محمد رضا غفوری  | 

روزي پيامبرصلي الله عليه وآله وارد خانه دخترش زهراعليها السلام شد و عباي خود را که به «کساي يماني» معروف بود بر روي خود کشيد، اندکي گذشت، امام حسن عليه السلام که کودکي خردسال بود وارد شد، به مادر سلام کرد و جوياي پدربزرگ خود شد. فاطمه او را به سوي پدر راهنمايي کرد. سپس امام حسين عليه السلام و پس از او اميرمؤمنان عليه السلام وارد شدند و در کنار پيامبر قرار گرفتند و با اجازه رسول خدا به زير کسا درآمدند. سرانجام حضرت فاطمه عليها السلام نيز به آنها ملحق گرديد. افراد ديگري نيز در خانه وجود داشتند، امّا پيامبر به هيچ شخص ديگري اجازه ورود ندادند. آنگاه فرمودند: خدايا! اينها اهل بيت من هستند و در مورد آنان دعا کردند.

اين اقدام پيامبر بدان جهت بود که جلوي سوء استفاده ديگران را بگيرند و فردا هر کسي به عنوان عمو و همسر پيامبر ادّعا نكند که از اهل بيت پيامبر است و مشمول آيه تطهير مي باشد.

معرّفي روزانه

پيامبر در اواخر عمر، روزهاي متوالي (بعضي شش ماه و برخي نه ماه گفته اند) هر روز صبح به کنار خانه علي و فاطمه عليهما السلام ميآمدند و دستهاي خود را دو طرف درب خانه مي گذاشتند و مي‌فرمودند:«السلام عليكم يا اهل بيت النبوّة » (بحارالانوار، ج 35 ، ص 215)

پيامبر بدين وسيله اهل بيت را به مردم معرفي ميکردند، تا براي مردم فرهنگ شود و مردم اهل بيت را کاملاً بشناسند و افراد ديگر را هر چند از همسران و بستگان پيامبر باشند، جزو اهل بيت محسوب نكنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:35  توسط محمد رضا غفوری  | 

پيامبر در حديث معروفي که بسياري از علماي اهل سنّت نيز آن را نقل کرده‌اند مي‌فرمايد: «انّي تارك فيكم الثقلين کتاب اللّه و عترتي ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا و لن يفتقرقا حتي يردا علي الحوض» (بحارالانوار، ج 2، ص 104) من دو چيز گرانبها در ميان شما به يادگار ميگذارم، کتاب خدا و عترتم. اين دو از هم جدا نمي‌شوند تا هنگامي که در کنار حوض کوثر در بهشت به من برگردند.

جاي بسي تأسف است که بعضي مغرضانه در حالي که حدود يكصد حديث نقل شده که پيامبر فرمود: «کتاب اللّه و سنّتي » و فقط در يك حديث آمده که پيامبر فرمود: « کتاب اللّه و عترتي »

عد ه اي همه آن احاديث را رها کرده و تنها به اين يك حديث استناد ميکنند.

همان گونه که در بيان ماجراي آخرين سفر حج رسول خدا از کوچكترين مطلبي فرو گذار نكرده‌اند و به اصطلاح قدم به قدم ماجراي سفر رسول خدا به مكه را نوشته و نقل کرد ه اند، اما از برگشت رسول خدا از آن سفر حج و رفتن به مدينه، اصلاً خبري نيست! زيرا در نقل آن بايستي ماجراي غدير خم را نقل ميکردند، لذا مغرضانه هيچ نقلي از برگشت نيست!!

در حديث ثقلين نكات ارزند ه اي وجود دارد که بررسي آن خالي از لطف نيست:

1- پيامبر در اين حديث مي فرمايد: تا زماني که پيرو قرآن و عترت باشيد، هرگز منحرف و گمراه نمي‌شوید: «ما اِن تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابداً ».

هر مسلماني روزانه حداقل ده مرتبه در نماز، از خدا مي خواهد که او را از راه غضب شدگان و گمراهان دور کند. اگر مسلمانان بخواهند به راه راست دست يابند و جزو گمراهان نباشند، بايد پيوسته به اين دو يادگار پيامبر متمسك باشند.

2- از همگوني قرآن و اهل بيت استفاده ميشود که اگر قرآن جامع علوم است: «و لا رطبٍ و لا يابسٍ الاّ في کتاب مبين» (سوره انعام، آيه 59 ) پس اهل بيت نيز با خواست خدا عارف به همه مطالب و حقايق و اعلم مردم هستند.

3- همان گونه که تمسك به قرآن واجب است، تمسك به اهل بيت نيز واجب است.

« و اعتصموا بحبل اللّه جميعا » (سوره آ ل عمران، آيه 103 )

4- همان گونه که قرآن حبل اللّه است، اهل بيت نيز حبل اللّه و عامل وحدت هستند.

«لن يفترقا حتي يردا علي الحوض » (سوره آ ل عمران، آيه 103 )

5- اين دو از هم جدا شدني نيستند. اين دو در کنار يكديگر، وسيله نجات و هدايت اند. اگر کسي فقط به کتاب خدا قناعت کند، گمراه

است و اگر کسي خود را علاقه مند به اهل بيت بداند و قرآن را رها کند، باز گمراه است. اين دو همانند دو بال پروازند که اگر باهم نباشند پروازي صورت نمي‌گيرد.

6- همان گونه که قرآن کلام خدا و به دور از هر گونه اشتباه، خطا و گناهي است. «لا يأتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه» (سوره فصّلت، آيه 42) امامان نيز معصوم هستند. زيرا پيامبر فرمود: هيچ گاه اين دو از هم جدا نمي شوند. اگر امام لحظه‌اي مرتكب گناه شود قطعاً از قرآن جدا شده و فاصله گرفته است.

7- همان گونه که تغيير و تبديل قرآن صحيح نيست و حرام است، تبديل ولايت اهل بيت به ولايت ديگران نيز حرام است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط محمد رضا غفوری  | 

درکتب معروف شيعه و سنى احاديث ارزشمندى از پيامبر اسلام نقل شده که جايگاه والاى اهل بيت را نشان مىدهد.

در اين کتاب« عبقات » مرحوم ميرحامدحسين هندى 187 حديث از طريق 92 نفر از بزرگان اهل سنت از جمله امام شافعى، احمد حنبل و مسلم نقل کرده که پيامبر فرمود: «غرق مثل اهل بيتى کسفينة نوح مَن رَکبها نجى و مَن تخلّف عنها» اهل بيت من، همچون کشتى نوح هستند، هر کس بر آن سوار شد، نجات يافت و هر کس از آن روى گرداند، غرق گرديد.

همچنين شيعه و سنّى از آن حضرت نقل کرده اند که فرمود:

يهوديان، پس از پيامبرشان هفتاد و يك فرقه و مسيحيان، هفتاد و دو فرقه شدند و امت من هفتاد و سه فرقه خواهد شد و تنها يكى از آنها اهل نجات است.

در اين که فرقه ناجيه کدام است، ميانِ فرق مختلف اختلاف شده و هر فرقه اى خود مدّعى آن است. امّا پيامبر راه را نشان داده و تنها راه اهل بيت را راه حقّ و نجات مى داند: «مَن رکبها نَجى »، هر کس متمسّك به اهل بيت شد، نجات پيدا مى کند.

يكى از استدلا لهاى متين و محكم در ارتباط با حقانيّت راه اهل بيت همين حديث سفينه است. من با علماى بسيارى از کشورهاى اسلامى مذاکره و مباحثه داشته ام، وقتى اين استدلال را مطرح مىکردم، پاسخى نداشته و چار ه اى جز تسليم نداشتند

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:31  توسط محمد رضا غفوری  | 

«انما و ليکم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزکوة و هم راکعون» ولي و سرپرست شما تنها خدا و رسول او و کساني هستند که ايمان آوردند همان کساني که در حال رکوع زکات مي دهند.

در آيه فوق مسأله ولايت و سرپرستي مطرح شده است. خداوند مي فرمايد: ولايت مسلمين را در مرحله اول خدا به عهده دارد و پس از آن با پيامبر است و در مرحله نهايي ولايت با کساني است که ايمان آورده و در حال رکوع زکات مي دهند. اين فرد يا افراد چه کساني هستند؟ مفسرين معتقدند اين بخش «والذين آمنوا الذين...» در شأن علي (ع) نازل شده است اما اصل ماجرا چه بوده است؟ نويسندگان در اين باره مي نويسند که در مسجد پيامبر عده اي مشغول نماز بودند سائلي وارد شد و درخواست کمک کرد. کسي به او توجه ننمود.و او همچنان تکرار مي کرد تا حالت يأس پيدا کرد و شکوه نمود در اين بين علي بن ابيطالب (ع) که مشغول نماز و در حالت رکوع بودند انگشت خود را به سائل نشان داده و اشاره فرمودند که انگشتري را از دست حضرتش در آورد و بعنوان صدقه بپذيرد. سائل نزديک آمد و انگشتر را از دست آنحضرت بيرون آورد.

اين آيه پس از اين واقعه در شأن آن حضرت نازل شد. با توجه به اين آيه خداوند ولايت مؤمنين را پس از پيامبر اکرم (ص) به علي (ع) داده اند پس امامت انتصابي است و از سوي خداي متعال تعيين مي شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:30  توسط محمد رضا غفوری  | 

1- قرآن

يکي از مهم ترين منابع علوم ائمه (ع) قرآن کريم بوده است. قرآن براي ارشاد همه انسانها نازل شده و همه مي توانند از آن بهره بگيرند ولي با توجه به اينکه مفاهيم عميق آن براي همگان دست يافتني نيست و علاوه بر اين آيات قرآن داراي ناسخ و نسوخ و مقطع و مشابه است که با توجه به تفاوت انسانها در فهم مطالب بايد گفت: همه انسانها در فهم مطالب عميق قرآن در يک مرتبه قرار ندارند. يقينا فهم رسول خدا (ص) از درک ديگر انسانها به مراتب بالاتر خواهد بود. به همين جهت آن حضرت هنگام نزول آيات سعي داشت علوم و معارف قرآني و تأويل و تفسير آيات را به حضرت علي (ع) منتقل سازد تا براي مردم باقي بماند. علاوه بر اين خود ائمه نيز از فهم و درک و استعداد ممتازي برخوردار بودند. ائمه (ع) علوم و معارف خود را به قرآن نسبت مي دادند و در بيان بعضي مطالب به آيات استناد مي کردند. گاهي مي فرمودند: درباره مطالبي که از ما مي شنويد مي توانيد دليل آنرا از آيات قرآن مطالبه کنيد. در حديثي داريم، ابو الصباح مي گويد: «به خدا سوگند امام صادق (ع) فرمود: خداي متعال، علم تنزيل و تأويل را به پيامبر تعليم داد پس رسول خدا (ص) آنها را به علي (ع) ياد داد، آنگاه فرمود: به خدا سوگند، حضرت علي، آنها را به ما آموخت.

 

2- سنت

در دوران رسالت نبي اکرم (ص) برخي اصحاب بودند که سخنان و کلمات آن حضرت را حفظ و ضبط مي کردند، آنانکه خواندن و نوشتن مي دانستند تمام يا بخشي از اين سخنان را در الواحي ثبت مي کردند، تا براي خودشان و ديگران باقي بماند اما اغلب آنها در حد شنيدن و به کار بستن بود و عنايت چنداني به حفظ آن و نقل آن براي ديگران نداشتند و اين مقدار براي بقاي معارف و علوم و احکام گسترده اسلام در طول تاريخ کافي نبود به چندين دليل: تعداد اين افراد زياد نبود و افراد با سواد ميان آنها اندک بود، همه آنها در زمانها براي شنيدن وحي نزد پيامبر حضور نداشتند بلکه در سفر يا در حال تأمين معاش يا رفع گرفتاري هاي ديگر بودند، بسياري از آنها داراي حافظه قوي نبودند تا بتوانند مطالب را فرا گيرند، بسياري از مسائل برايشان پيش نمي آمد تا از پيامبر سؤال کنند و براي ضبط و حفظ آنها احساس مسؤوليت نمي کردند، مسلمانان غالبا در شرايط بسيار دشواري زندگي مي کردند و با مشکلات زيادي از قبيل آزار مشرکان، حصر اقتصادي، آماده باش براي دفاع، روبرو بودند که تمام اين شرايط و اوضاع و احوال پيامبر را وا مي داشت براي اين مسئله چاره انديشي کند. لذا به او الهام شد تمام اين علوم را در جايگاه امني که از خطا و اشتباه مصون است نگهداري کند و اين جايگاه امن، قلب نوراني علي بن ابي طالب (ع) بوده چون پيامبر، با الهام الهي از اين مشکلات آگاه بود اين امر مهم حياتي را از آغاز نبوت شروع کرد و تا هنگام مرگ ادامه دارد. در همه جا و همه حال از فرصتها استفاده مي کرد و علوم نبوت را به وي منتقل مي ساخت. حضرت علي (ع) نيز اين مسؤوليت سنگين را پذيرفت و در حفظ و ضبط آن کوشا بود آن حضرت در اين رابطه از استعداد ذاتي و تأييدات الهي برخوردار بود. ابن عباس از نبي اسلام (ص) نقل مي کند: هنگامي که آيه «و تعيها اذن واعية» (الحاقه -12) نازل شد پيامبر فرمود: از خدا خواستم اين گوش را گوش علي قرار دهد. علي (ع) فرمود: هر چه را از رسول خدا شنيدم، حفظ کردم و هيچگاه آنرا فراموش نکردم.

حضرت علي (ع) در اثر هوش و استعداد فوق العاده ذاتي و جديت و پشتکار شخصي و توفيقات الهي و عنايت خاصي که رسول اکرم (ص) نسبت به تعليم و تربيت او مبذول داشت توانست در دوران بيست و سه ساله رسالت، مجموع علوم و معارف و احکام و قوانين اسلام را از رسول خدا فرا گيرد و حفظ کند. به طوري که مي توان گفت او خزينه دار علوم نبوت بود.

رسول اکرم (ص) اين حقيقت را بارها و بارها تاييد کرده بودند. «قال الرسول (ص) انا مدينة العلم و علي بابها فمن اراد العلم فليات الباب» (شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 219 ) من شهر علم هستم و علي در آن شهر، هر کس علم مي خواهد بايد از در آن وارد شود.

با اينکه علي (ع) از خطا و نسيان بدور بود و در حفظ احاديث، نيازي به نوشتن نداشت ولي پيامبر (ص) به وي دستور داد که احاديث را در کتابي بنويسد تا براي ائمه در طول تاريخ باقي بماند. حضرت علي (ع) از پيامبر نقل مي کنند که فرمود: « علي! آنچه را براي تو مي گويم، بنويس. عرض کردم، يا رسول الله مي ترسي فراموش کنم، فرمود: از اين جهت ترس ندارم زيرا از خدا خواسته ام که تو را حافظ علوم قرار دهد، آنها را براي شريکان خودت يعني ائمه از فرزندانت بنويس، آناني که به برکت وجود آنها، باران رحمت بر مردم نازل مي شود و دعايشان مستجاب مي گرددو بلا از آنان دفع مي شود...» (ميزان الحکمه ج 4 ص 3538) اين سرمايه عظيم از طريق ارث به امامان منتقل مي شد و به نقل احاديث مورد استفاده قرار مي گرفت. آنها نيز احيانا بدانها اشاره مي کردند و از «کتاب علي» «صحيفه» و «جامعه» نام مي بردند. در اين رابطه احاديث فراوان داريم. ابو مريم مي گويد: ابو جعفر (ع) فرمود: «کتاب جامعه نزد ماست. آن هفتاد زراع است.همه چيز در آن موجود است حتي ديه يک خراش. آن کتاب به املاي رسول خدا و خط علي تهيه شده است. کتاب جعفر نيز نزد ما است و آن پوست دباغي شده اي است که از نوشته پر شده است، علوم گذشته، حال و آينده تا قيامت در آن موجود است» (کافي ج 1 ص238) در کتب اهل سنت نيز در اين مورد احاديثي وارد شده است که مؤيد ماست. ابن جعفر مي نويسد: «يک مرتبه از جعفر بن محمد (ص) سؤال شد آيا اين احاديث را از پدرت شنيده اي؟ فرمود: آري مرتبه ديگر سؤال شد فرمود: در کتابهاي پدرم خواندم.» از احاديث مذکور و ده ها مانند آن مي توان نتيجه گرفت:

1- دين اسلام در زمان حيات رسول خدا (ص) به اکمال رسيده بود و همه علوم و معارف و قوانين مورد نياز از طريق وحي در اختيار آن حضرت قرار گرفته بود.

2- رسول خدا (ص) براي نشر احکام از دو طريق اقدام کرد: يکي ابلاغ آنها به مردم و توصيه به حفظ و عمل و ديگري ذخيره آنها در جايگاهي امن و معصوم يعني مکتب علي (ع) و توصيه به آن حضرت نسبت به ثبت و ضبط آنها و نگهداري براي امامان بعد از خودش.

3- از اين طريق کتابهايي فراهم آمد که پس از ارتحال پيامبر اکرم (ص) و پس از شهادت علي (ع) در اختيار امامان بعدي قرار گرفت.

نکته اي که در اينجا بايد گوشزد شود اين است که متاسفانه متن کتابهايي که با املاي رسول خدا و خط مبارک علي (ع) نوشته شده در اختيار ما نيست و از محتواي آنها اطلاعات کاملي نداريم. نمي دانيم آيا تنها احکام و قوانين فقه اسلام در آنها ثبت شده يا ساير علوم و معارف دين نيز در آنها موجود است؟ از برخي احاديث استفاده مي شود که تفصيل مسائل، در آن کتابها بوده است.

3- عقل

يکي از منابع علوم امام، عقل و تفکر است. پيامبران الهي که خود را به عنوان مبعوث از جانب آفريدگار جهان معرفي مي کردند غالبا دعوت خود را با احتجاجات و استدلالات عقلي شروع نمي کردند و در اين رابطه از فطرت خداجوي انسانها کمک مي گرفتند ولي در نهايت براي اثبات مدعاي خود از استدلالهاي عقلي استفاده و مردم را به سوي آن هدايت مي کردند. پيامبران نيامده بودند تا پيروان خود را در ايمان به اصول عقايد و مبدأ و معاد به تعبد و پذيرش کورکورانه وادار سازند بلکه يکي از اهداف آنان پرورش نيروي تعقل و تفکر و پذيرش آگاهانه حق بوده است. قرآن کريم نيز در آيات بسياري انسان را به تعقل و تفکر فرا مي خواند تا در آفاق و انفس و طبيعت تدبر کنند. پيامبر گرامي نيز اهل تدبر، منطق و برهان بود. و در مسائل عقلي، حتي اصول عقايد درک عقل را معتبر و حجت مي دانست او قبل از بعثت نيز از طريق عقل به وجود آفريدگار جهان و توحيد معاد ايمان داشت. او عقلي کامل و نيرومند داشت ولي در تفکرات عقلاني، از پشتوانه وحي و عصمت نيز برخوردار بود. پيروانش را همواره به تعقل دعوت مي کرد. آن حضرت در دوران رسالتش حضرت علي (ع) را با همين روش آشنا کرد و عقل او را پرورش داد تا به حد کمال رسيد. امير المؤمنين علي (ع) نيز همچون پيامبر (ص) در تفکرات خود، از پشتوانه عصمت برخوردار بود و از خطا و اشتباه در افکار مصونيت داشت، پس از آن حضرت امامان معصوم (ع) نيز در مسائل عقلاني و مبدأ و معاد از همين روش استفاده مي کردند.

يک نکته: علومي که تا اينجا براي امام به اثبات رسيد علوم معمول متعارف بين انسانهاست که ساير انسانها نيز از آنها برخوردارند. از بعضي احاديث استفاده مي شود که ائمه معصومين (ع) از نوع ديگري از علم برخوردار بوده اند که برتر از علوم متعارف بوده است. ابو بصير مي گويد: خدمت امام صادق (ع) رسيدم که فرمود:«ما به حوادث گذشته و آينده تا قيامت عالم هستيم. عرض کردم: فدايت شوم! علم مهمي است؟ فرمود: علم با ارزشي است ولي مراد من اين قبيل علوم نيست. عرض کردم: پس چه علمي است؟ فرمود: علومي که شب و روز، امري بعد از امر ديگر تا قيامت بر ما عرضه مي شود.» (بحار ج 51 ص219) آنچه که از اين قبيل احاديث استفاده مي شود اين است که علوم ويژه آنان از سنخ مفاهيم ذهني نبوده است.بلکه از سنخ وجود، حضور و اشراق است. علوم ما غالبا علم حصولي و از مفاهيم ذهني است حتي علمي که از اصول عقايد، علم به معاد و قيامت و مانند آن داريم جز مفاهيم ذهني چيزي نيستند. هر چه قدر هم در شناخت اين اصول دقت کنيم جز اضافه مفهومي بر مفهوم ديگر چيزي حاصل نمي شود. براي همين است اغلب صاحبان ايمانهاي مفهومي، خوف و خشيت از عظمت خداوند، توجه به خدا در حال نماز آنگونه که در اولياي خدا وجود دارد، مشاهده نمي شود.

شناخت معصومين (ع) حضوري و شهود باطني است؛ با چشم دل حقايقي را مشاهده مي کردند و با گوش جان سخناني را مي شنيدند که براي ديگر انسانها امکان پذير نبود. آنان عارفاني بودند که خداي متعال را در همه جا حاضر و ناظر بر اعمال خود مي ديدند و تمام موجودات را نيازمند خداي تعالي مي دانستند. از همين ديدگاه است که از حضرت علي (ع) سؤال مي شود آيا پروردگارت را ديده اي که او را عبادت مي کني؟ و حضرت جواب داد: «واي بر تو! چگونه کسي را که نديده ام عبادت کنم؟ دوباره پرسيد: چگونه او را ديده اي؟

فرمود: واي بر تو! چشم، او را نمي بيند ولي قلب با حقيقت ايمان، او را مشاهده مي کند.

آنچه بر ائمه اطهار (ع) القا مي شده وحي تشريعي نبوده است (چون با ارتحال پيامبر (ص) وحي تشريعي منقطع شد) بلکه به تعبير احاديث، «الهام و نکت در قلوب» بوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:28  توسط محمد رضا غفوری  | 

از آنجا که مسئله امامت و رهبري و هدايت امت از اساسي ترين مسائل اسلام و زندگي مسلمانان است، قرآن و پيامبر گرامي نشانه هايي براي شناخت امام بيان فرموده اند که براي هر انساني راه را از چاه روشن مينمايد و ما فشرده اي از آنها را در اينجا بيان ميکنيم:

انفاق در رکوع

شخص فقيري وارد مسجد پيامبر شد و از مردم درخواست کمك کرد، اما کسي به او اعتنائي ننمود. فقير با صداي بلند گفت: خدايا! تو شاهد باش که مردم چيزي به من ندادند و مرا محروم کردند.

حضرت علي که در حال رکوع نماز بود، به فقير اشار هاي کرد و همين که او جلو آمد، حضرت انگشتر خود را به او عطا کرد. آيه نازل شد که همانا ولي شما خدا و پيامبر و آن کسي است که در حال رکوع انگشتر خود را به فقير داد. ( سوره مائده، آيه 55)

البتّه بيان جريان اهداي انگشتر در قرآن، براي معرّفي آن شخصي است که در کنار خدا و رسول حق سرپرستي امت را دارد وگرنه انگشتر دادن در حال رکوع به تنهائي نميتواند مقام امامت را ثابت کند. مقام امامت طبق معيارهاي الهي براي حضرت علي عليه السلام ثابت است، ولي نشانه همه فهم براي معرفي او، اين عمل است.

ماجراي غدير

پيامبر اکر مصلي الله عليه وآله مدت بيست و سه سال به رسالت مشغول بود که مجموع ايام رسالت آن حضرت، هشت هزار و سيصد و نود و پنج روز مي شود. از جمله آياتي که بر پيامبر نازل شد اين آيه بود:

امروز کفار از شما مأيوس شدند. « اليوم يئس الّذين کفروا من دينكم»

امروز دين شما را کامل کردم. « اليوم اکملتُ لكم دينكم»

و امروز نعم تهاي خود را بر شما تمام کردم. « و اتممت عليكم نعمتي و رضیت لکم الاسلام دیناً» (سوره مائده، آيه 3) امروز اسلام را براي شما به عنوان يك دين پذيرفتم.

حال به ايام رسالت آن حضرت بر مي گرديم تا ببينيم کدام روز اوصاف فوق را دارا مي باشد. آنچه مسلم است آن روز از روزهاي عادّي نيست، بلكه يك روز بسيار حساس و مهمي است.

آن روز کدام است:

آيا روز اول بعثت است؟

هرگز، زيرا روز اول نه دين کامل شده و نه کفار مأيوس و نه....

آيا روز تبليغ علني است که پيامبر بعد از سه سال فعاليّت مخفيانه، به فرمان خدا مأمور شد دعوت خود را آشكار کند؟

هرگز، زيرا آن روز نيز اول کار است و هنوز تبليغي نشده است.

آيا روز هجرت پيامبرصلي الله عليه وآله از مكه به مدينه يا روز تولّد فاطمه عليها السلام روز اعطاي کوثر به پيامبر و يا روز پيروزي در جنگ بدر است؟

هرگز، زيرا سا لها بعد از هجرت و تولد فاطمه عليه السلام و جنگ بدر، آيات و دستوراتي نازل ميشد، بنابراين نمي توان آن روزها را روز کمال دين دانست.

آيا روز فتح مكه در سال هشتم هجرت است؟

هرگز، زيرا در فتح مكه، تنها کفار مكه مأيوس شدند نه همه کفار، علاوه بر آنكه از سال هشتم تا سال دهم که پيامبر رحلت فرمود، آيات ديگري نيز نازل شد و لذا نميتوان سال هشتم يا نهم را سال کمال دين و تمام نعمت دانست.

آيا ممكن است آن روز، روز عرف هاي باشد که پيامبر با مردم مشغول انجام مراسم حج بود؟

هرگز، زيرا انجام مراسم حج جزئي از دين است نه تمام دين و حال آنكه قرآن مي فرمايد امروز تمام دين شما کامل شد.

پس کدام روز است؟

پس از بررسي روزهاي مهم حيات پيامبر، خصوصاً روزهاي آخر عمر شريف حضرت، به روز هجدهم ذي‌الحجّة که هشت روز بعد از عيد قربان است برخورد ميکنيم که پيامبر در سال آخر عمر خود هنگام برگشت از مراسم حج، به منطقه غدير خم رسيدند که حاجيان در آنجا از هم جدا مي شدند و اهل هر منطقه اي به سوي سرزمين خود (يمن، مدينه، عراق و حبشه) باز ميگشت. در اين هنگام دستور نصب حضرت علي به جانشيني پيامبر از سوي خداوند نازل شد و پيامبر با تشريفات آن را ابلاغ کردند و آيه فوق نازل شد که:

1- امروز کفار مأيوس شدند، زيرا تهمتهاي (شاعر، ساحر و مجنون) کفار نتوانست کاري کند و جنگهاي بدر و خيبر و خندق هم به سود اسلام تمام شد. تنها روزنه اميد کفار مرگ پيامبر بود و پيش خود ميگفتند که پيامبر فرزند پسر ندارد و جانشين هم که تعيين نكرده، پس با مرگ او چراغ دين خاموش مي شود. اما همين که ديدند جانشيني همچون علي عليه السلام که از هر فرزندي لايقتر است منصوب شد، روزنه اميد کفار بسته شد. آري آن روز کفار مأيوس شدند.

2- امروز دين کامل شد، چون در کنار قانون، حاکم آمد. در کنار دستور، مجري نصب شد. در کنار طرح، الگو معرفي شد و براي ادامه حرکت ماشين اسلام راننده معين شد. آري دين بي رهبر همچون داروي بي پزشك نميتواند کامل باشد.

3- امروز نعمتهاي الهي درباره شما مسلمانان به مرحله اتمام رسيد. اگر تمام نعمت ها باشد منهاي نعمت رهبري، کار ناقص است. چون رهبر است که با هدايت خود باعث مي شود مردم نعمتهاي الهي را در مسير واقعي خود قرار دهند.

4- امروز که شما داراي قانون و حاکم هر دو شديد، اسلام با تمام ابعادش کامل ومن چنين مكتبي را براي شما ميپسندم.

بحث ما درباره نحوه معرفي و بيان نشانه هاي امام است و ديديم که قرآن چگونه با بيان لطيف و حكيمانه خود به اين مهم مي پردازد، در اينجا سخن را کوتاه و به سراغ تلا شهاي رسول اکرم ميرويم که چگونه حضرت براي معرفي مقام رهبري تلاش مي فرمود.

تلاش پيامبر

پيامبر اسلام از همان روز اول بعثت، مكرر و به مناسبتهاي مختلف، خط رهبري معصوم را مطرح نمود و در اولين روز تبليغ علني خود، با نزول آیه « و انذر عشيرتك الاقربين » (سوره شعراء، آيه 214) که خداوند فرمان داد خويشان نزديك خود را انذارنما، پيامبر جلسه اي تشكيل داد و نزديكان و فاميل خود را دعوت کرد و پس از پذيرايي فرمود: اولين کسي که به من ايمان آورد وصي و جانشين و خليفه من خواهد بود. اولين کسي که اظهار ايمان کرد، حضرت عليعليه السلام بود. (بحارالانوار، ج 18، ص 162)

در ماجراي جنگ تبوك نيز عليعليه السلام را در مدينه جانشين خود قرار داد و فرمود: تو نسبت به من همچون هارون نسبت به موسيعليه السلام هستي .( بحارالانوار، ج 5، ص 20) و در بحث مفصّلي آمده است. (تفسيرنمونه ج 6، ص 343)

: گاهي براي معرفي رهبر پس از خود مردم را متوجه زهراعليها السلام ميکرد و مي فرمود: «فاطمة بضعة منّي» (شرح نهج البلاغه، ج 16 ، ص 272) فاطمه پاره تن من است. خشنودي و نارضايتي او را ملاك حقّ و باطل بيان ميکرد و ميفرمود:

« يا فاطمة انّ اللّه يرضي لرضاک» (بحارالانوار، ج 43 ، ص 48) فاطمه جان! رضايت خداوند از مردم، بستگي به رضايت تو دارد.

گاهي با تشبيهاتي جالب فتنه هاي آينده را بيان ميکرد و راه را از چاه مشخص ميکرد، نظير تشبيه اهل‌بيت عليهم السلام به کشتي نوح که پيامبرصلي الله عليه وآله فرمود:

« مثل اهل بيتي کسفينة نوح مَن رَکبها نجي» (الغدير، ج 2، ص 301) اهل‌بيت من همانند کشتي حضرت نوح هستند که هر که سوار آن شد، نجات پيدا کرد. يعني در گرداب حوادث، تنها کشتي نجات و ساحل امن، اهل بيت پيامبرعليهم السلام مي باشند و ديگر راهها سبب غرق شدن و هلاکت است.

گاهي با بيان فضائل حضرت عليعليه السلام، ضمن بيان لزوم مراجعه به امام معصوم، امام را معرفي ميکردند، چنانكه من شهر علم هستم و علي درِ آن است. « أنا مدينة العلم و علي بابها » (شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 219 )

گاهي به عمّار ميفرمود: « يا عمار تقتلك الفئة الباغية » (بحارالانوار، ج 18 ، ص 123) اي عمار! گروهي باطل و ظالم، تو را ميکشند.

اين سخنِ پيامبر اکر مصلي الله عليه وآله سالها بعد ضربه اي محكم به دشمنان اسلام زد، زيرا همين که عمار در جنگ صفين در رکاب حضرت عليعليه السلام به دست ارتش معاويه شهيد شد، مردم سخن پيامبر را به ياد آوردند و قصد ترك جنگ و ياري معاويه را داشتند که معاويه با همفكري عمروعاص حيل هاي انديشيد و با توجيه سخن پيامبر، دوباره مردم نادان را فريب داد.

گاهي ابوذر را ملاك قرار داده و ميفرمود: زبان او صادق و بيان او حق است. يا ميفرمود: آسمان بر سر کسي راستگوتر از ابوذر سايه نيفكنده است. (بحارالانوار، ج 22 ، ص 404) يعني اي مردم! در مسئله رهبري ببينيد ابوذر از چه کسي طرفداري ميکند.

پيامبر در معرفي جانشين خود، سعي و تلاش فراواني کرد تا مسير صحيح بعد از خود را به خوبي نشان دهد. حتي امامان پس از حضرت علي عليه السلام به مردم معرفي کرد تا مردم راه را گم نكنند. در لحظه رحلت نيز دست از تلاش برنداشت و فرمود: قلم و کاغذي بياوريد تا مطلبي را بنويسم که پس از من گمراه نشويد. امّا متأسفانه همان کساني که خود را کانديداي مقام خلافت کرده بودند براي جلوگيري از اين کار با کمال گستاخي فرياد زدند که « انّ الرّجل ليهجر » (بحارالانوار، ج 30، ص 466) اين مرد در اثر فشار بيماري، هزيان ميگويد!!

پيامبري که خداوند دربار ه اش ميفرمايد:

« و ما يَنطق عن الهو ي اِن هو الاّ وحي يُوحي» (سوره نجم، آيات 3 و 4) او هرگز از روي هوي و هوس حرف نميزند، گفته هاي او همه وحي است.

چرا تلا شها بي‌نتيجه ماند

سؤال: با آن همه سفار شهاي پيامبر و لياقت هايي که در حضرت علي عليه السلام بود، چرا مردم مد تها او را رها کردند؟

پاسخ:

اولاً مسئله نافرماني و پشت پا زدن به فرمان خدا کار تاز ه اي نيست، مگر ابليس گوش به فرمان خدا داد و براي آدم سجده کرد؟ مگر امّت موسي عليه السلام به خاطر اينكه چند روزي حضرت را نديدند منحرف نشدند؟ اين همه آيات قرآن ما را به ايمان و تقوي و عمل صالح و وفاي به عهد و امانتداري دعوت کرده است، چرا اهل ايمان و تقوي و نيكوکاري کم است؟

ثانياً در اين ماجرا، کين ههاي ديرين هاي که نسبت به علي عليه السلام داشتند سبب شد که امام مورد استقبال مردم قرار نگيرد. بخصوص اينكه اين مردم از خويشانِ کساني بودندکه آن حضرت در جنگهاي صدراسلام با مشرکان بدر واُحد وخيبر وحُنين، آنان را به درك واصل کرده بود.

ثالثاً آشنايي مردم با عدالت و دقّت عمل امام، مانع پذيرش او شد. عدّ ه اي که امام را مي‌شناختند، از ابتدا با امام مخالفت کردند و عد ه اي ابتدا امام را پذيرفتند، ولي سرانجام پيمان شكستند. چنانكه اين جريان درباره ناکثين و کساني که بعد از قتل عثمان به امام گرويدند و سرانجام پيمان را شكسته و جنگ جمل را به پا کردند به خوبي به چشم ميخورد. آنها از امام تقاضاي حقوق و مزاياي مالي و اجتماعي ويژه داشتند ولي امام که در حفظ مال محرومان دقيق بود و به اصطلاح مو را از ماست ميکشيد حاضر نبود به تقاضاي غير عادلانه آنان گوش دهد. آنها سرانجام از امام بريدند و به صفوف باطل گرويدند و يا از دشمنان سرسخت امام شدند. افراد سرشناس و خودخواه به امام پيشنهاد ميکردند که در کارها با ما مشورت آن. حضرت مي‌فرمود: هر کجا حكم و رضاي خدا را ندانم با همه مشورت ميکنم که قهراً شما هم جزء آن جمع خواهيد بود.

آري امامي که اموال تاراج رفته را پس مي گيرد قهراً افرادي ناراضي بر عليه او به پا مي خيزند. به هر حال آنان که به سفارشات پيامبر عمل نكردند و نصب الهي را ناديده گرفتند و خط رهبري را تغيير دادند و بدين وسيله مايه آزار و اذيّت پيامبر و اهل بيت او شدند، بايد منتظر قهر و عذاب الهي باشند.

« و الّذين يؤذون رسول اللّه لهم عذاب اليم» (سوره توبه، آيه 61) براي آنان که رسول خدا را اذيّت ميکنند، عذابي دردناك است.

کدام اذيّت بالاتر از بياعتنائي به توصيه ها و سفارشات پيامبر و کنار گذاردن جانشين آن بزرگوار است.

احقاق حق يا تلاش و فرياد

علاوه بر معرّفي شدن حضرت علي توسط رسول گرامي که بيان شد، خود امام نيز در موارد متعدي حقانيّت خود را اعلام ميفرمود. مثلاً در جواب کسي که گفت چقدر براي حكومت حريص هستي فرمود:

همانا من حقّم را مطالبه مي‌کنم. «انّما طلبتُ حقّاً لي» (نهج البلاغه، خطبه 172)

در جاي ديگر فرمود:

ميراث خود را به غارت رفته مي‌بينم. « أر ي تُراثي نَهباً » (نهج البلاغه، خطبه 3)

و در جاي ديگر فرمود:

همانا شما به خوبي مي‌دانيد که من لايق ترين مردم نسبت به امر خلافت هستم. «لقد علمتم أنّي أحقّ الناس بها من غيري» (نهج البلاغه، خطبه 74)

همچنين مي فرمايد:

همانا جايگاه من در حكومت و خلافت، جايگاه ميل وسط سنگ آسياست. « انّ مَحلّي منها مَحلُّ القطب من الرّحي» (نهج البلاغه، خطبه 3)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:27  توسط محمد رضا غفوری  | 

انسان براي رسيدن به کمال نياز به الگو دارد و يكي از اصول تربيت، الگوسازي و استفاده از الگو ميباشد. در واقع انسان اگر نمونه و مدلي نداشته باشد، سرگردان مي شود.

امام، الگوي کاملي است که بايد همه انسا نها سعي کنند مثل او شوند. امام مدل، نمونه و ميزان است.

اگر الگوهاي کامل و واقعي را پيش چشم خود مجسم نكنيم و به آنان عشق نورزيم، الگوهاي کاذب و باطل با تبليغات نابجا فراروي ما قرار خواهند گرفت و به آنان گرايش پيدا خواهيم نمود و ما را به سوي خود خواهند آشيد.

قرآن، تنها آن قسمتي از داستان پيامبران را که م يتواند براي ديگران الگو باشد بيان مي کند. به نام همسر و تعداد فرزند و تاريخ تولد و وفات آنان کاري ندارد. يعني هرگز قرآن قصد داستان سرايي ندارد بلكه هدفش الگو سازي است.

امام تنها راهنما نيست، بلكه امام است، تنها سرپرست نيست، بلكه امام است، يعني کار و عبادت و خوردن و جنگيدن و سكوت و فريادش براي ما الگو و درس است.

امام به گفت هها و تئور يها، عينيّت ميبخشد.

امام طرح ذهني اسلام را به حقيقت خارجي، تصوّر را به واقعيّت و خيال را به حقيقت تبديل ميکند و بيان ميکند که اسلام تنها اسم بي مسمي نيست .

امام با آن صفات و افكار و اعمال هم هجا و در همه وقت و براي همه افراد امام است، چنانكه ابراهيم عليه السلام اکنون نيز امام است.

چه جالب تعبيري است و چه نيكو مقامي است و چه زيبا لفظي است کلمه امام. اين کلمه به قدري بار و محتوا دارد که هرگز لغات ديگر از قبيل معلم، مرشد، هادي، مبلغ، واعظ اين همه معنا ندارد، زيرا همه لغات دلالت بر آموزش و ارشاد ميکند نه حرکت و پيشوايي، ولي امام يعني کسي که خود ميرود و عملاً پيشواست و ديگران از او پيروي مي کنند.

از بزر گترين را ههاي نفوذ استعمارگران ارائه الگوهاي بد و دور کردن جوانان از امامان و الگوهاي حقيقي است و شايد يكي از فلسفه هاي زيارت امامان نيز همين است که انسان هر گونه که هست، در برابر انساني که بايد باشد بايستد و فاصله ها و کمبودها را دريابد.

شايد يكي از فلسفه هاي عزاداري امام حسين عليه السلام نيز همين باشد که انسان بنشيند و صبر و پشتكار رهبران خود را در احياي مكتب و ايثار آنان را بشنود و با خود مقايسه کند و بداند که چگونه بايد زندگي کند و بميرد و چه راهي را بايد انتخاب نمايد.

نقش الگوها در جامعه

قرآن زنان پيامبر را مخاطب قرار داده و مي فرمايد:

« يا نساء النبي من يأت منكنّ بفاحشة مبيّنة يضاعف لها العذاب ضعفين» (سوره احزاب، آيه 30) هر کدام از شما مرتكب خلافي آشكارا شويد، دو برابر ساير زنان عذاب ميشويد.

اين به خاطر آن است که زن پيامبر عملاً الگو و مدل ساير مردم است و نقش رهبري را ايفا مي کند. در حديث ميخوانيم: « يُغفر للجاهل سبعون ذنباً قبل أن يغفر للعالم ذنب واحد » (کافي، ج 1، ص 47) هفتاد گناه از جاهل بخشيده مي شود قبل از آنكه يك گناه از عالم بخشيده شود.

آري انسان عالِم و دانشمند، در جامعه سرآمد و الگوي مردم است، لذا خطاي او هم بزرگ به حساب ميآيد.

بزرگان گفته‌اند: گناه صغيره عالم و دانشمند، گناه کبيره به حساب ميآيد، زيرا عمل او در ديگران بيشتر اثرگذار است. اينكه ميبينيم گناه بدعت گذار و کساني که در جامعه پيشگام و برنامه ريز و پايه گذار انحراف هستند چند برابر سايرين است، به خاطر آن است که آنها نقش الگو و رهبري را دارند.

برگي از تاريخ

از امام هادي عليه السلام پرسيدند: چرا حضرت علي عليه السلام در جنگ جمل هر که را زخمي ميشد رها مي کرد، ولي در جنگ صفين فرمان داد زخميها را هم بكشند؟

امام هادي عليه السلام در پاسخ فرمود: در جنگ صفين رهبر مخالفان زنده بود و زخميهاي فراري را دوباره جمع و کمبودها را جبران و ضعفها را تقويت و بيماران را عيادت و دلجوئي مينمود و ريشه فساد در آب بود، (تا ريشه در آب است اميد ثمري هست) و لذا براي خشكاندن ريشه فساد و پايان دادن به توطئه بايد اثري باقي نگذارد، امّا در ماجراي جنگ جمل، پس از کشته شدن بزرگان دشمن مثل طلحه و زبير و از هم پاشيده شدن فرماندهي سپاه دشمن، اميد و پناهگاهي براي فريب خوردگان فراري و زخمي ها نبود، لذا هر کدام زخمي مي شدند يا پا به فرار مي گذاشتند، مورد تعقيب قرار نميگرفتند. (تحف العقول، ص 508)

از اين ماجرا به خوبي ميتوان نقش رهبر را در جبهه باطل و تفاوت عكس العملها را در جبهه حق دريافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:25  توسط محمد رضا غفوری  | 

در مسائل مربوط به امامت لفظ «امر» بسيار استفاده شده است. امر به معناي «حکومت» است. به امام و حاکم «صاحب الامر» و «اولوالامر» مي گويند؛ يعني شخصي که حق حاکميت و امر و نهي دارد. در قرآن کريم نيز اولوالامر با همين معنا آمده و اطاعت از آنان واجب شده است. «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم». برخي از حکام پس از رسول خدا (ص) خود را «واليان امر» معرفي مي کردند. حضرت علي (ع) مي فرمود: «يا معشر المهاجرين! نحن احق بهذا الامر منکم» (بحار ج 28 ص 349) اي مهاجران! ما به اين امر (حکومت) از شما سزاوارتريم.

الفاظ «امارت» (فرماندهي) و «امير» نيز از همين ماده است. خلفا را «اميرالمومنين» (فرمانده مومنان) مي ناميدند.

تذکر اين نکته لازم به نظر مي رسد که اگر چه الفاظ «خليفه» و «صاحب الامر» و «امير المونين» بر امام هم اطلاق شده است ولي اين گونه الفاظ بيشتر بر جنبه حاکميت او دلالت دارند. لفظ امام از چنان قداست و جامعيت فوق العاده اي برخوردار است که علاوه بر جنبه حاکميت دنيوي پيشوايي و مقتدايي باطني را نيز در بر مي گيرد.

اولي الامر کيست؟

. سوره نساء، آيه 59 ) « اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم » : در قرآن ميخوانيم از خدا و رسول و صاحبان فرمان پيروي کنيد.

يعني صاحب اختيار و فرمان، چه کساني هستند؟ « اولي الامر» به عقيده ما شيعيان اولي الامر، امامان معصوم هستند، نه هر صاحب قدرتي که بر مردم تسلّط پيدا کند. زيرا اين صاحبان فرماني که در کنار خدا و رسول هستند بايد در راه خدا و رسول باشند.

بديهي است که وقتي مي گويند از خدا و پيامبر فرمانبرداري کنيد، يعني هيچ گناهي را انجام ندهيد. از طرف ديگر، اگر ما مصاديق اولي الامر را سلاطين و رؤساي جمهور کشورها بدانيم، که نه تنها معصوم نيستند بلكه گاهي سرآمد گنهكاران م يباشند، پس بايد از آنها فرمانبرداري و پيروي کنيم.

آيا اين صحيح است که قرآن در يك آيه هم به ما سفارش کند که پيرو خدا و رسول باشيم و هرگز دور خلاف نگرديم و گناه نكنيم و هم سفارش کند که پيرو کساني باشيم که هر روز صدها خلاف مي‌کنند؟! اگر خيلي خو شبين باشيم، آنان گاهي مرتكب گناه م يشوند، که در اين صورت مطيع آنها بودن، يعني گاهي گناه کردن. آيا چنين تناقضي از سوي خداوند حكيم پذيرفته است؟ بنابراين منظور از اولي الامر هر حاکم و صاحب قدرتي نيست.

بياني ديگر

داريم. « لا تطيعوا » و « لا تطع » داريم، در آيات ديگر، نهي « اطيعوا » همان گونه که در اين آيه فرمانِ خداوند در يك جا فرمان اطاعت از حاکمان م يدهد و در جاي ديگر مي فرمايد: اطاعت نكنيد، تكليف چيست؟

هر صاحب قدرتي باشد، با اين همه مواردي که خداوند از اطاعت آنان « اولي الامر » اگر منظور از نهي فرموده، از اطاعت شوندگان چيزي باقي نميماند. مانند اينكه پزشك به بيمار بگويد: لبنيات بخور. بعد بگويد: ماست نخور، شير نخور، پنير نخور، کره نخور، خامه نخور و ... پس اولي‌الامر بايد امامان معصوم باشند که اطاعت از آن بزرگواران همان اطاعت از خدا و رسول باشد و هرگونه انحراف فكري و عملي در آنان نباشد و از حد اعلاي عصمت برخوردار باشند.

اگر مراد قرآن از اولي الامر افراد غير معصوم بود، حق اين بود که فرمان به پيروي از آنان اين چنين مطلق نباشد و مانند پيروي از والدين مشروط باشد. چنانكه قرآن مي‌فرمايد: اگر والدين خواستند فرزند را از مدار توحيد خارج نمايند، اطاعت از آنها ممنوع است:

« واِن جاهداك لتشرك بي ما ليس لك به علم فلا تطعهما » (سوره عنكبوت، آيه 8 )

بنابراين اگر فرمان پيروي از اولي الامر بي قيد و شرط آمده است، به اين خاطر است که اولي الامر در ديدگاه قرآن نيازي به قيد ندارد، آنها کساني هستند که از انحراف به دورند و داراي مقام عصمت مي‌باشند.

اگر در مسيري حرکت کنيم و به تابلوي که بر روي آن نوشته عبور آزاد، برخورد کنيم، از اين تابلو متوجه ميشويم که مسير مشكلي ندارد، وگرنه اگر مسير مشكلي داشت يا بايد تابلوهاي احتياط نصب مي شد و يا حداقل تابلوي فوق نصب نمي شد. همچنين هنگامي که خداوند از انسان مي‌خواهد از اولي الامر اطاعت کند و هيچ گونه قيد و شرطي را ذکر نكرده، آشكار مي گردد که آنها هيچگونه لغزشي ندارند.

علاوه بر آن بر اساس روايات مراد از « اولي الامر » پيشوايان معصومي هستند که طبق سيصد حديث شيعه و اهل سنت، تعداد آنها دوازده نفر است . (جلاءالبصر في ائمة الاثني عشر، آيت اللّه صافي)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:23  توسط محمد رضا غفوری  | 

لفظ امام و پيشوا در قرآن کريم هم به عنوان امام براي صالحان و نيکوکاران و هم امام براي فاسقان و بدکاران؛ يعني هر گروهي از مردم چه بر حق و چه بر باطل و چه نيکوکار و چه بدکردار در اين جهان امام و پيشوايي از جنس و سنخ خود دارند که در قيامت نيز با او محشور مي شوند.

«و جعلنا هم ائمة يهدون بامرنا و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة...» (انبياء-73)

ما پيامبران را پيشواياني ساختيم که به امر ما، مردم را هدايت مي کردند و انجام دادن کارهاي نيک و بر پاداشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحي کرديم و آنان ما را پرستش مي کردند.

«و جعلنا هم ائمة يدعون الي النار و يوم القيامة لا ينصرون» (قصص -41)

آنان را پيشواياني ساختيم که مردم را به سوي آتش دوزخ دعوت مي کنند و در قيامت فصرت نمي يابند. «يوم ندعوا کل اناس بامامهم...»(اسرا-71)

روزي که هر گروهي ا زمردم را با امامشان مي خوانيم... پيامبران در طول تاريخ امام صالحان و سران کفر پيشوايان کافران بودنده اند. از قرآن استفاده مي شود که امامت صالحان يک پيمان و عهد الهي است که نصيب ستمگران نمي شود. خداوند درقرآن مي فرمايد: «و اذا ابتلي ابراهيم ربه بکلمات فاتمهن قال اني جاعلک الناس اماما قال و من ذريتي قال لا ينال عهدي الظالين» (بقره - 124)

هنگامي که ابراهيم را پروردگارش مورد امتحان قرار داد و او آنها را به اتمام رسانيد(و از امتحان سربلند بيرون آمد) خدا به او گفت: تو را به مقام امامت و پيشوايي ارتقاء خواهم داد، ابراهيم عرض کرد: از فرزندانم نيز بدين مقام مي رسند؟ خدا فرمود: عهد من (امامت) نصيب ستمکاران نخواهد شد.

از اين آيه چند نکته استنباط مي شود اول اينکه تصديق مقام امامت لايق هر کسي نيست ابراهيم (ع) با آزمايشات سخت و متنوع الهي به اين منصب مفتخر گرديد. دوم آينکه امامت ابراهيم (ع) غير ا زمقام نبوت او بود. او در اواخر عمرش از پس آزمايشات الهي سربلند بيرون آمده بود و خداوند متعال منصب امامت را علاوه بر نبوت به او عطا فرمود. پس اين دو منصب مي توانند در يک فرد شود؛ يک شخص مي تواند پيامبر باشد و با وحي حقايقي را از جانب خداي تعالي دريافت کند و از سوي ديگر به مقام امامت نيز برسد و واسطه درک و شناخت حقايق وحي شود و آنرا براي مردم بيان کند. و در نهايت سومين نکته اينکه از اين آيه استفاده مي شود عصمت يکي از شرايط ضروري امام است و غير معصوم براي تصدي مقام امامت که يک پيمان الهي است صلاحيت ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:22  توسط محمد رضا غفوری  | 
امامت در لغت:

امامت به معناي «پيشوايي» است. به کسي امام مي گويند که مورد توجه گروهي واقع مي شود و از گفتار و رفتارش پيروي مي کنند. امام مي تواند پيشواي حق باشد و مردم را به صلاح و خوبي دعوت کند و مي تواند پيشواي باطل باشد و پيروانش را به فساد دعوت کند. در قرآن کريم امامت در هر دو معنا استعمال شده است. «و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآياتنا يوقنون» سوره (سجده- 24) «و جعلناهم ائمة يدعون الي النار و يوم القيامة لا ينصرون» (قصص-28). امام جماعت را بدين جهت امام مي گويند که نمازگذاران به او اقتدا و درافعال و اذکار نماز، از او پيروي مي کنند.

«امام» به معناي پيشوا و جمع آن «ائمه» است . در حقيقت به آنچه از او پيروي ميشود امام ميگويند، خواه کتاب باشد يا انسان ، حق باشد يا باطل . (مفردات راغب )

جایگاه امامت ونیاز به امام:

به همان دلايلي که نياز به پيامبر داريم، نياز به امام هم داريم و ما پيش از اين در کتاب نبوّت، در اين زمينه دلائلي را بيان کرديم و اينك آنها را مرور ميکنيم:

* آيا ميتوان قبول کرد که هدف از آفرينش انسان رشد و کمال و در مسير خدا قرار گرفتن باشد ولي در اين ميان هادي و راهنمايي در کار نباشد؟!

* آيا ميتوان قبول کرد که انسان عاشق رسيدن به مقام والاي انساني باشد ولي در خارج چنين الگويي وجود نداشته باشد؟!

مگر نه اين است که براي هر نياز و احساس دروني يك واقعيّت خارجي و بيروني وجود دارد که آن احساس را اشباع کند. اگر ما در درون احساس تشنگي مي کنيم و نياز به آب داريم، براي رفع آن نياز آبي در خارج از بدن وجود دارد. حال چگونه قبول کنيم که علاقه به کمال و رسيدن به قله سعادت در انسان باشد، اما چيزي که پاسخ گوي اين نياز باشد در خارج از ذهن وجود نداشته باشد؟!

* چگونه ميتوان پذيرفت که ميزباني از مردم دعوت کند، ولي نشاني منزلش را ندهد و يا راهنمايي نفرستد، به خصوص در مواردي که بدون راهنما، راهيابي ممكن نيست و در مسير مواردي وجود دارد که مهمان را به بيراهه و انحراف از منزل ميزبان ميکشاند. در اينجا بر ميزبان لازم است تا راهنمايي با نام و نشاني روشن براي مهمان بفرستد تا هم راه را به او بنمايد و هم با برخورد با موارد انحرافي، او را به مقصد برساند.

* چگونه قبول کنيم که انسان در راه هاي ساده و محسوس زندگي نياز به راهنما دارد، اما در پيمودن را ههاي سعادت و معنويّت و رسيدن به رشد واقعي که پيچيد ه تر و علم انسان در آن زمينه کمتر و وسوس ههاي شيطاني بيشتر است، نياز به راهنما نداشته باشد.

* مگر نه آنست که حيواناتي که زندگي دسته جمعي دارند همچون زنبور عسل، براي خود ملك هاي را بطور غريزي پذيرفته اند. در تاريخ سياستها و جنگها کدام موفقيّتي را سراغ داريد که نقش رهبر و فرمانده در آن ناديده گرفته شده باشد؟

جامعه بدون امام يعني هرج و مرج و کدام عقل و وجدان آن را مي پذيرد؟ حضرت علي عليه السلام ميفرمايد: « لابدّ للناس من امير برٍّ کان او فاجرٍ» (نهج البلاغه، خطبه 40) وجود رهبر براي مردم ضروري است، خواه نيكوکار باشد يا بدکار.

علاوه بر موارد فوق که ميان نياز به پيامبر و امام مشترك است، در خصوص نياز به امام، دلايل ديگري نيز وجود دارد:

1- براي پياده شدن دستورات الهي و حفظ احكام، قدرت و حكومت لازم است و قدرت و حكومت به امام و رهبري لايق نياز دارد. مخصوصاً در موردي که دسترسي به پيامبر امكان نداشته و خاتميّت حضرت محمدصلي الله عليه وآله را پذيرفته باشيم.

2- مگر ميشود خدا براي مردمي پيامبر بفرستد و کن پيامبر با خون دل احكام و قوانيني بياورد و بعد همه را رها کرده از دنيا برود؟ آيا اين کار حكيمانه است؟ آيا رها کردن و رفتن با آن حرص و سوزي که از پيامبر سراغ داريم سازگار است؟!

راستي کساني که مي گويند پيامبر با آنهمه زحمت مكتب و امتي را بنيان گذاري کرد و رفت چگونه جواب حكمت خدا و سوز پيامبر را ميدهند. کدام مقام مسئول اينقدر بي تفاوت مردم را رها ميکند؟!

3- اساساً دين و مكتب يا بايد هماهنگ با خواسته هاي دروني و حوادث خارجي و به اصطلاح رشدآور و رشد دهنده و به روز باشد و يا بايد فقط قوانيني مقطعي و خشك باشد که با مرور زمان به دست فراموشي سپرده شده و به اصطلاح ايستا باشد؟

اگر در آنار مكتب امامي با شرائط ويژه بود، مكتب از نوع اول و گرنه از نوع دوم خواهد بود و به همين دليل امام رضاعليه السلام ميفرمايد:

«اِنّ الامامة زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين» امامت و رهبري حقّ، زمام دين است و مايه نظام بخشيدن به مسلمانان و صلاح امور دنيوي و عزّت مؤمنين است.

امامت، اساس اسلام رشد يافته است. « انّ الامامة اُسُّ الاسلام النامی» (عيون الاخبار، ج 1، ص 216 )

يعني چيزي که بتواند همه احتياجات فردي و اجتماعي و مادي و معنوي کاروان بشريّت را تأمين کند، تنها امامت است.

امام رضا عليه السلام با تعبير« الاسلام النامي »به ما ميفهماند که اسلام بدون امام نمو و رشدي ندارد و در معرض کهنگي و زوال است.

جامعه انساني هر آن در معرض حوادثي است که اگر حكم الهي و دستور خدا با الهام از وحي و رهبري حق در کار نباشد، مردم آرامش خود را از دست ميدهند و هر کدام راهي را ميپيمايند و هرج و مرج به وجود ميآيد. لذا در کنار مكتب، وجود امام و رهبر ضروري است.

4- همان گونه که شنا در استخر نياز به مربّي و ناجي دارد و گذر از دريا نياز به کشتي و ناخدا، دنيا نيز درياي عميق و پر تلاطم است. چنانكه امام فرمود: « الدنيا بحر عميق » (کافي، ج 1، ص 15) که به کشتي و کشتي بان نياز دارد.

اين با کدام منطق و حكمت سازگار است که خداوند، شناوران ناتوان و ناآشنا را در درياي پرخطر به حال خود رها کند!

5- همان گونه که خداوند در کشور تن فرمانروايي به نام عقل قرار داده تا به وسيله آن چشم و گوش و تمام اعضا از انحراف و خطا حفظ شوند، لازم است براي جامعه نيز امام و فرمانروايي قرار دهد تا دچار تحير و انحراف و هرج و مرج نشده و به مقصد برسد.

جایگاه امامت در اسلام:

پس از سه اصل از اصول دين يعني خداشناسي و توحيد، معاد و زندگي پس از مرگ، نبوت و ضرورت ارسال رسل، امامت بالاترين جايگاه را دارست.بر طبق مباني شيعه امامت يکي از اصول بسيار مهم دين است. امامت تنها يک منصب دنيوي نيست بلکه همانند نبوت يک مقام شامخ الهي است.

امام مانند يک بشر عادي نيست بلکه انسان کاملي است که ويژگي هاي زير در او به نحو اعلي ديده مي شود. مسئله کمالات انساني در او به فعليت رسيده است و از هر نقصي منزه است. درايمان به خدا و معاد و نبوت به مرحله باطني رسيده و حقايق ديني در او تجسم يافته و با تمام وجود آنها را پذيرفته است. اطاعت از چنين انسان ممتازي مي تواند هم رديف اطاعت از خدا و رسول او قرار گيرد. «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منکم» (نساء-59) اي کساني که ايمان آورديد! از خدا و رسول و اولي الامر او اطاعت کنيد. منظور از اولي الامر همان امامان معصوم است نه هر انسان جائز الخطا، تنها چنين انساني مي تواند از دين و حقايق ديني پاسداري کند، اهداف پيامبر را تعقيب کند و رسالت جهاني او را تداوم بخشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:19  توسط محمد رضا غفوری  |